به نام پدر و پسر و روحالقدس. فیض و آرامشِ خداوندِ ما عیسی مسیح، که همواره با ماست، بر همه شما باد.
خداوندا، ما را رحمت کن. مسیحا، ما را رحمت کن. خداوندا، ما را رحمت کن.
در گوشهای از زندگیِ بنجامینِ عزیزِ ما، در میانِ آن همه نقشههایِ دقیق برایِ هواپیماها و کدهایِ پیچیدهای که با هوشِ سرشارش مینوشت، یک لحظهیِ بهظاهر ساده وجود داشت که گویی تمامِ حقیقتِ او را در خود جای داده بود. آن لحظه، نه در یک دستاوردِ بزرگ، بلکه در یک «پیشنهاد» بود. بنجامین، در نوجوانی، وقتی دید عمویش درگیرِ بیماری است، به پدر و مادرش گفت که میخواهد تمامِ پساندازِ قلکِ کوچکش را برایِ کمک به او ببخشد. او قلک را نشکست، پول را هم نداد، چون نیازی نبود؛ اما آن پیشنهاد، آن تمایلِ بیدریغ برایِ بخشیدنِ تمامِ آنچه داشت، دریچهای بود به قلبی که گویی میدانست به چه کسی تعلق دارد. او میدانست که زندگی، نه در انباشتن، بلکه در تقدیم کردن است.
امروز در انجیل، عیسی با سکهیِ مالیات روبرو میشود. فریسیان با مکر و حیله از او میپرسند: «آیا رواست که به قیصر مالیات بدهیم یا نه؟» آنها میخواستند او را در دامی گرفتار کنند. اما عیسی، با نگاهی که به عمقِ جانِ آنها نفوذ میکرد، سکه را خواست. او پرسید: «این تصویر و کتیبهیِ کیست؟» پاسخ دادند: «قیصر.» و عیسی آن جملهیِ تاریخی را گفت: «پس آنچه متعلق به قیصر است به قیصر بازگردانید و آنچه متعلق به خداست به خدا.»
این کلام، تنها دربارهیِ پول و مالیات نیست؛ این کلام دربارهیِ «تصویر» است. هر سکه، تصویری از حاکمِ زمانه را بر خود داشت، اما هر انسان، تصویری از خالقِ هستی را بر جانِ خود دارد. بنجامین، با آن نگاهِ کنجکاو و مهربانش، با آن لبخندِ همیشگی که حتی در عکسهایِ کنارِ آبشارهایِ فیروزهای یا در کنارِ برادرش رایان بر چهره داشت، به خوبی میدانست که او متعلق به کیست. او که با اشتیاق از «کان چیم ایرلاینز» میگفت، در واقع داشت از پروازی سخن میگفت که ریشهاش در زمین نبود، بلکه در آسمان بود.
اما بیایید صادق باشیم. در این چهار ماه، از سیزدهم ژوئن تا امروز، بارها پیش آمده که چشمانِ شما، آلان و تائویِ عزیز، به جایِ دیدنِ این تصویرِ الهی در بنجامین، تنها جایِ خالیِ او را دیده است. میدانم که وقتی به جایِ خالیِ او در خانه نگاه میکنید، یا وقتی به یاد میآورید که او چقدر با کنجکاویِ بینظیرش به داستانهایِ پدرش گوش میداد، دردی در سینه دارید که هیچ واژهای نمیتواند آن را به تمامی بیان کند. گاهی در سکوتِ خانه، این سوالِ تلخ بر ذهنِ شما سنگینی میکند: «آیا من میتوانستم کاری کنم؟ آیا چیزی را از قلم انداختم؟»
بگذارید امروز، در حضورِ کلامِ خدا، این بارِ سنگینِ «گناهِ خیالی» را زمین بگذارید. خداوند هرگز از شما بازخواست نمیکند که چرا نتوانستید جلویِ آن طوفان را بگیرید. هیچ مراقبتی، هیچ دانشی، و هیچ فداکاریای نمیتوانست آن رنجی را که بر جسمِ بنجامین وارد شد، پیشبینی یا متوقف کند. این رنج، نه از کوتاهیِ شما بود و نه از تقدیرِ الهی برایِ تنبیه؛ بلکه زخمی بود که در دنیایِ شکسته، به صورتِ تصادفی بر ما وارد شد. شما در تمامِ این مسیر، نه تنها چیزی را از دست ندادید، بلکه با عشقی که فراتر از کلمات بود، بنجامین را تا دروازههایِ ابدیت همراهی کردید. او در آغوشِ شما بود، و اکنون در آغوشِ خداست. او متعلق به خداست، و خدا او را به امانت به شما سپرد و اکنون او را به خانهیِ اصلیاش بازگردانده است.
به تصویرِ بنجامین فکر کنید؛ آن پسرِ پانزدهساله که با لباسهایِ مرتب و لبخندی شیرین، در برابرِ دوربین ایستاده است. او در آن لحظه، تنها یک پسر نبود؛ او بازتابی از فیضِ خدا بود. پولسِ قدیس در رساله به تسالونیکیان میگوید: «ما پیوسته کارِ ایمان و رنجِ محبت و پایداریِ امیدِ شما را در خداوندِ ما عیسی مسیح به یاد میآوریم.» بنجامین، با آن «رنجِ محبت» و «پایداریِ امید»ش، به شما نشان داد که چگونه باید زندگی کرد. او که در خوابهایِ پدرش، گاهی با لباسهایِ رنگی و گاهی در حالِ خندیدن ظاهر میشود، به شما میگوید که او زنده است، نه در کدهایِ کامپیوتری، بلکه در حیاتِ ابدیِ مسیح.
رایانِ عزیز، برادرِ کوچکتر و همسفرِ بنجامین، تو وارثِ آن ذهنِ درخشان و آن قلبِ بزرگ هستی. تو با برادرت دنیا را گشتی و از آینده گفتی. بنجامین اکنون از جایگاهی بلندتر، از فرازِ آسمانهایی که همیشه دوست داشت، تو را میبیند. او از تو میخواهد که با همان شورِ زندگی، با همان کنجکاوی و با همان لبخندِ شیرین، به جلو بروی. پیوندِ شما هرگز گسسته نشده است؛ این پیوند در قلبِ خدا محکمتر از همیشه پابرجا است. هر بار که به آسمان نگاه میکنی و هواپیمایی را میبینی که اوج میگیرد، بدان که برادرت در نورِ ابدیِ پدر آرام گرفته است و تو را با عشقی عمیق نگاهبانی میکند.
آلان و تائویِ عزیز، بنجامینِ شما، آن پسرِ درخشان که در پانزده سال، بیش از بسیاری از ما سفر کرد و جهان را دید، اکنون در سفرِ ابدیاش، شفیعِ شماست. او که همیشه به دنبالِ «اتصال» بود — از اتصالِ سیستمهای ابری تا اتصالِ قلبهایِ خانواده — اکنون شما را به قلبِ مسیح متصل کرده است. خداوند از شما نمیخواهد که رنجتان را نادیده بگیرید؛ او از شما میخواهد که آن را به او بسپارید. او میداند که هر روزِ شما، دعایی است که با اشک نوشته میشود. این دعا، همان «کوبیدنِ» عاشقانه بر درِ خانهیِ خداست.
امروز، وقتی از این مکان بیرون میروید، این کارِ کوچک را با خود ببرید: امشب، در سکوتِ خانه، وقتی به عکسی از او نگاه میکنید، به جایِ غرق شدن در اندوهِ بیحد، نامِ او را با آرامش ببرید و بگویید: «خداوندا، او که تصویرِ تو را بر جان داشت، اکنون در آغوشِ توست.» و بدانید که خداوند، در تاریکترین لحظات نیز، دستِ شما را رها نکرده است. بنجامینِ عزیزِ ما، در آرامشِ کاملِ آغوشِ پدرِ آسمانی است. او به شما میگوید که نترسید، او در نور است. خداوند با شماست، امروز، فردا، و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و نگاه دارد، و چهرهیِ خود را بر شما بتاباند و به شما آرامش بخشد. به نام پدر و پسر و روحالقدس. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.