به نام پدر و پسر و روحالقدس، آمین. حضور شما در این مکان مقدّس، در سایهی رحمت و آرامش خداوند، گرامی باد.
خداوندا، تو ما را به فیض خود زنده کردهای؛ رحمت خود را بر ما ارزانی دار. ای مسیح، تو صلح و نجاتِ جانهای ما هستی؛ بر ما رحم کن. خداوندا، تو شبانِ مهربانِ گلهی خود هستی؛ ما را به آرامش ابدیات برسان.
گاهی اوقات، زندگی را در حصارِ همان چیزهایی میبینیم که برای خود انباشتهاییم. در سکوتِ یک خانهی خالی، در میانِ کابلها و یادگاریها، یا روی میزِ کاری که هنوز بویِ حضورِ کسی را میدهد که دیگر نیست، آدم به این فکر میکند که راستی، حاصلِ این همهتلاش چیست؟ در انجیلِ امروز، عیسی با مردی روبهرو میشود که میراث میخواهد. مردی که تمامِ همّغمّش تقسیمِ ارث است. و عیسی، با آن نگاهِ ژرفش، این سؤالِ بزرگ را پیشِ رویِ همه میگذارد: زندگی چیست؟ آیا زندگی همان انبارهایِ بزرگی است که پر از غله کنیم و بگوییم: «ای جانِ من، سالها مالِ فراوانت هست، بخور و بنوش و شاد باش»؟
امروز، در یادوارهی قدیسان ژان دو برهبو و ایساک ژوگ، به مردان و زنانی نگاه میکنیم که همهچیز را دادند، نه برای اینکه چیزی انباشته باشند، بلکه تا همهچیز را در دستِ خداوند بگذارند. آنها با ایمانی پولادین، در سرزمینهای دوردست، برای نامِ عیسی قدم برداشتند. در نامهی پولسِ قدیس به افسسیان هم همین حقیقت با صدایی رسا طنینانداز است: «اما خدا که در رحمت غنی است، به سبب محبتِ عظیمی که به ما داشت، هنگامی که در خطایای خود مرده بودیم، ما را با مسیح زنده ساخت.» این فیض است. این هدیه است. نه از آنِ ماست که به آن ببازیم، و نه با کارِ دستانِ ما خریده شده است.
به بنجامینِ عزیزِ خودمان فکر کنید؛ به آن پسرِ پانزدهسالهی باهوش و کنجکاوی که دنیا را با چشمِ حیرت نگاه میکرد. بنجامین با آن ذهنِ درخشانش، از سیستمهای ابری و کدهای کامپیوتری گرفته تا رویای ساختنِ خطوط هواییِ خودش، همیشه به دنبالِ اتصال بود. او طوری به داستانهای پدرش گوش میداد که گویی در دنیای دیگری سیر میکند. یادمان میآید آن روزی را که در اوجِ سادگیِ نوجوانی، وقتی دید عمویش در بسترِ بیماری است، بدون اینکه کسی از او بخواهد، به پدر و مادرش گفت که میخواهد تمامِ پسانداز قلکِ کوچکش را برای کمک به او ببخشد. او قلک را نشکست، پول را هم نداد چون نیازی نبود؛ اما آن پیشنهاد، آن تمایلِ بیدریغ برای بخشیدنِ همهی داراییاش، نمایانگرِ قلبی بود که میدانست از کجا آمده و به کجا میرود. او نه برای انباشتن، بلکه برای بخشیدنِ محبت ساخته شده بود.
اما بیایید در این لحظه، در برابرِ این کلام و در حضورِ خدا، کمی صادق باشیم. این چهار ماه گذشته، از سیزدهم ژوئن تا امروز، برای شما آلان و تائویِ عزیز، و برای رایانِ عزیز، چقدر سنگین گذشته است. میدانم. گاهی وقتها در سکوتِ خانه، وقتی چشمتان به وسایلِ او میافتد، وقتی به یاد میآورید که او چطور با لبخندِ دلنشینش به استقبالِ روز میرفت، دردی در سینهتان میپیچید که هیچ واژهای توانِ وصفِ آن را ندارد. گاهی این وسوسه به سراغِ انسان میآید که به عقب نگاه کند و بپرسد: «آیا من کاری را از قلم انداختم؟ آیا جایی اشتباه کردم؟» بگذارید امروز، این سنگِ گرانِ گناهِ خیالی و سرزنشِ خویش را از روی سینهتان برداریم.
هیچ پدر و مادری نمیتواند طوفانی را که از جای دیگری برمیخیزد پیشبینی کند. هیچ مراقبتی، هیچ دانشی، و هیچ دقتی نمیتوانست آن رنجی را که بر جسمِ بنجامین وارد شد، متوقف کند. این رنج، هرگز و ابداً مجازاتِ الهی نیست؛ خطایِ شما هم نیست. خداوند، آن خدایی که پولس میگوید «غنی در رحمت» است، هرگز شما را بازخواست نمیکند. آن روزهایی که با تمامِ وجود از او مراقبت کردید، هر قطره اشکی که ریختید، هر دعایی که در دلِ خستهتان زمزمه کردید، همهی اینها در حضورِ او محفوظ است. بنجامین در آغوشِ شما بزرگ شد، با عشقی که فراتر از اندازهی انسانی بود، و اکنون او در آغوشِ همان خدایی است که او را آفریده است.
شاید در خوابها یا در یادها، چهرهی بنجامین را با همان شادابیِ همیشگی ببینید؛ پسری که در رویای پدر، با شلوارکِ سبز و چهرهای تندرست ایستاده و با آرامش میگوید: «از این به بعد، من روی آسمانها هستم و مراقبِ شما خواهم بود.» این رؤیاها، این تصویرِ بنجامین که با لبخندی آرام به شما نگاه میکند، خیالبافی نیست؛ این بازتابِ همان حیاتی است که پولس از آن سخن میگوید: «ما آفریدهی او هستیم، خلقشده در مسیحْ عیسی برای کارهای نیکی که خدا از پیش آماده کرده است.»
رایانِ عزیز، برادرِ کوچکتر و همسفرِ روزهای خوبِ بنجامین، تو وارثِ آن قلبِ پاک و آن ذهنِ روشن هستی. برادرت تو را دوست داشت و در تمامِ خاطراتِ دنیا، از پایتختهای دور تا خندههای خانگی، تو را در کنار خود داشت. او امروز از جایگاهی بلندتر، از فرازِ آسمانهایی که همیشه عاشقشان بود، به تو لبخند میزند. از تو میخواهد که با همان شور، با همان مهربانی و با همان لبخند، به جلو بروی. پیوندِ شما هرگز قطع نشده است؛ این پیوند در قلبِ خدا محکمتر از همیشه پابرجا ست.
آلان و تائویِ عزیز، بگذارید این کلامِ مزمور امروز خانهی دلتان را روشن کند: «خداوند ما را آفریده است و ما از آنِ او هستیم.» بنجامین از آنِ خداست. او در پانزده سالِ زندگیاش، بیشتر از بسیاری از ما محبت آفرید، جهان را دید، و ردپای نیکیاش در دلِ همهی کسانی که او را شناختند باقی ماند. او اکنون در ضیافتِ ابدی، در آن آرامشی که هیچ بیماری و هیچ دوریای در آن راه ندارد، به سر میبرد.
امروز، وقتی از این مکان بیرون میروید، این کارِ کوچک را با خود به خانه ببرید: امشب، وقتی چراغها خاموش میشود و دلتان برایِ صدایش تنگ میشود، نامِ او را با آرامش ببرید، نفسِ عمیقی بکشید و بگویید: «خداوندا، او در دستِ توست و ما نیز در پناهِ تو هستیم.» اجازه دهید این امید، قویتر از اندوهتان باشد. خداوند با شماست، امروز، فردا، و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خدای مهربان شما را در برکتِ خود حفظ کند و آرامشِ ابدیاش را بر قلبهای زخمخوردهی شما نازل فرماید. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.