به نام پدر، و پسر، و روحالقدس، آمین. خداوند که فرشتگان خود را برای محافظت از ما میفرستد، در این لحظات آرامش و حضور، با شما باشد.
خداوندا، برای کوتاهیهایمان در اعتماد به تو، رحم فرما. مسیحا، برای تردیدهایمان در شنیدن ندای تو، رحم فرما. خداوندا، برای بستن درهای قلبمان بر روی نور تو، رحم فرما.
تصور کنید در یک ایستگاه قطار یا فرودگاه، در آن لحظهای که مسافران با چمدانهایشان از گیت عبور میکنند، ایستادهاید. آنجا، در میانِ همهمهیِ رفت و آمدها، گاهی دو نفر با نگاهی که فراتر از شلوغیِ محیط است، یکدیگر را پیدا میکنند. نگاهی که میگوید: «من تو را میشناسم.» امروز در انجیل، عیسی به ناتانائیل میگوید: «پیش از آنکه فیلیپ تو را بخواند، هنگامی که زیر درخت انجیر بودی، تو را دیدم.» این جمله، کوتاه است، اما تمامِ زندگیِ ما را در خود جای داده است. ناتانائیل در زیرِ سایهیِ آن درخت، در خلوتِ خودش، در جستجویِ حقیقت بود. و عیسی، نه از دور، بلکه از همان عمقِ خلوت، او را دیده بود.
بنجامینِ عزیزِ ما، آن پسرِ درخشان که ذهنش مانندِ یک نقشهیِ دقیقِ مهندسی، همیشه در حالِ تحلیلِ پیچیدگیهایِ جهان بود، گاهی در سکوتِ اتاقش یا در میانِ سفرهایِ بیشمارِ خانوادگیاش، همینگونه در جستجو بود. او که با کنجکاویِ بیپایانش، از «کان چیم ایرلاینز» رویایی در سر داشت و با دقتِ یک متخصص، دنیایِ فناوری را واکاوی میکرد، در واقع مسافرِ همیشگیِ حقیقتی بود که فراتر از کدهایِ برنامهنویسی و مسیرهایِ پروازی قرار داشت. او در آن لحظاتی که با پدرش، آلان، دربارهیِ هواپیماها صحبت میکرد یا با برادرش رایان در دنیایِ بازیها غرق میشد، در حالِ ساختنِ پلی بود که زمین را به آسمان متصل میکرد. او «دیدهشده» بود؛ نه فقط توسطِ پدر و مادری که با تمامِ وجود او را میپرستیدند، بلکه توسطِ خدایی که او را پیش از تولدش میشناخت.
آلان و تائویِ عزیز، میدانم که این سه ماه، از سیزدهم ژوئن تا امروز، برای شما چقدر سنگین بوده است. میدانم که گاهی در سکوتِ خانه، وقتی به جایِ خالیِ بنجامین نگاه میکنید، دردی در سینه دارید که کلمات برای توصیفش ناتواناند. شاید گاهی در جستجویِ معنا، در میانِ خاطراتِ آن روزهایِ سخت، این فکرِ بیرحم مانندِ خاری در قلبتان فرو میرود: «آیا من میتوانستم کاری کنم؟ آیا اگر فلان کار را انجام میدادم، نتیجه تغییر میکرد؟» امروز میخواهم با تمامِ وجودم، به عنوانِ خادمِ کلیسا و با قدرتِ نامِ عیسی مسیح، این بارِ سنگینِ گناهِ ساختگی را از شانههایتان بردارم. بیماریِ بنجامین، هرگز مجازاتِ خدا نبود. هیچیک از شما، نه در مراقبت، نه در عشق، و نه در هیچ لحظهای از آن مسیر، کوتاهی نکردید. شما با تمامِ وجود، با عشقی که فراتر از کلمات است، از او مراقبت کردید. خدا شما را متهم نمیکند. او شما را در آغوش میگیرد. برخی رنجها در این دنیایِ شکسته، فراتر از کنترلِ ما هستند؛ نه به ارادهیِ شما و نه به تقصیرِ شما. شما بیگناهید. اجازه دهید این حقیقت، مثلِ آبی خنک بر قلبتان بنشیند: شما بهترین پدر و مادری بودید که بنجامین میتوانست داشته باشد. او در عشقِ شما غوطهور بود و آن عشق، او را تا ابدیت همراهی کرد.
امروز که روزِ فرشتگانِ مقرب است، به «نردبانِ یعقوب» فکر کنید که عیسی در پایانِ انجیل از آن سخن میگوید: «فرشتگانِ خدا را خواهید دید که بر پسرِ انسان بالا و پایین میروند.» این نردبان، همان مسیح است. او همان پلی است که آسمان را به زمین وصل میکند. بنجامین، آن پسرِ مهربانی که در دوازدهسالگی میخواست تمامِ پساندازش را برایِ کمک به عمویش بدهد، رازِ این نردبان را فهمیده بود. او قلکاش را نشکست، اما آن «پیشنهادِ عاشقانه» در نزدِ خدا ثبت شد. او به ما یاد داد که زندگی، در «داشتن» نیست، بلکه در «بخشیدن» است. او حتی در پانزده سالگی، وسعتِ قلبی داشت که بسیاری در هشتاد سالگی هم به آن نمیرسند. او اکنون در بالایِ این نردبان، در ضیافتِ ابدی، در میانِ فرشتگانی است که او را به سویِ نورِ بیپایانِ الهی هدایت کردند.
رایانِ عزیز، برادرِ بنجامین، تو تنها نیستی. میدانم که نبودنِ برادرت، نبودنِ کسی که با او دربارهیِ هواپیماها و رویاهایِ آینده حرف میزدی، چقدر سخت است. اما بدان که پیوندِ شما، پیوندی است که مرگ نمیتواند آن را بشکند. او در هر پروازی که در آسمان میبینی، در هر لحظهای که به یادِ خندههایش میافتی، با توست. او از تو میخواهد که با همان اشتیاقِ او به زندگی نگاه کنی. تو وارثِ آن قلبِ مهربان هستی. زندگیِ تو، ادامهیِ همان عشقی است که بنجامین به جهان هدیه داد. تو تنها نیستی، زیرا او اکنون در نورِ مسیح، شفیعِ توست.
بنجامینِ ما، اکنون در «ضیافتِ ابدی» است. او در آن «چاهِ آبِ پاک» در کامائو، که به نامش جاری است، همچنان به تشنگانِ این جهان زندگی میبخشد. عشقِ او، مثلِ آبی که از آن چاه میجوشد، هرگز متوقف نمیشود. او در هر عملِ خیری که به نامش انجام میشود، زنده است. او در هر لبخندی که شما به دیگران هدیه میدهید، حضور دارد. او در آن رویایِ پدرش، با آن لبخندِ معصومانه، به ما گفت که او در جایی امن است. او از ما میخواهد که نگران نباشیم. او به ما میگوید: «من خوبم، من در نورِ خدایم.»
امروز، وقتی از این محراب بیرون میروید، نگذارید بارِ سنگینِ «چراها» شما را متوقف کند. به جایِ آن، «چگونه» را انتخاب کنید. چگونه میتوانم امروز به یادِ بنجامین، لبخندی به کسی هدیه دهم؟ چگونه میتوانم در کارِ خیری سهیم باشم؟ او نرفته است؛ او در هر لحظهای که آلان و تائو در دعا با او پیوند میخورند، حضور دارد. یک گامِ کوچک برای امروز: امشب، وقتی همه چیز در سکوت فرو میرود، به جای فکر کردن به فقدان، به آن لبخندِ درخشانِ بنجامین فکر کنید. چشمانتان را ببندید و تصور کنید او در جایی امن، در جایی که دیگر هیچ دردی نیست، در حالِ پرواز است. از او بخواهید که برای شما آرامش بیاورد. بگویید: «بنجامین، تو اکنون در نورِ خدایی، برای ما دعا کن.» خداوند شما را در آغوش میگیرد. او پدرِ یتیمان و تسلیبخشِ سوگواران است. تا آن روز که دوباره یکدیگر را در روشناییِ ابدی ملاقات کنید، با ایمان ادامه دهید. خداوند با شماست، امروز و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوندِ فرشتگان، شما را در دستانِ پرمهرِ خود حفظ کند و آرامشِ ابدیِ خود را بر شما بباراند. به نام پدر، و پسر، و روحالقدس، آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.