به نام پدر و پسر و روحالقدس، خدای یگانه. سلام بر شما که در این مکان گرد آمدهاید تا در پناه کلام او، قلبهای خسته و امیدوار خود را به آرامش ژرف او بسپارید.
ای عیسی مسیح، تو رنج و اندوه ما را به جان خریدی، رحمت فرما. ای چشمهی حیات، تو ما را در دل طوفانها تنها نمیگذاری، رحمت فرما. ای خداوندِ جلال، تو ما را به آغوش پدر بازمیگردانی، رحمت فرما.
گاهی وقتها زندگی در یک جزیرهی کوچک از زمان خلاصه میشود. یک صندلی خالی کنار میز کار، دفتری که ورقهایش هنوز بوی حضور کسی را میدهد که دیگر نیست، یا عکسی روی دیوار که لبخندی را از گذشته به امروز پرتاب میکند. آدم وقتی به این تکههای بهجامانده نگاه میکند، ناخودآگاه میپرسد: راستی، این همهتلاشی که برای ساختن، برای فهمیدن، و برای رو به جلو رفتن کردیم، به کجا میرسد؟ در رسالهی امروز، پولس قدیس به زانو درمیآید و جملهای میگوید که ستون فقرات تمام امیدهای ماست: «زانو میزنم نزد پدر، که هر قبیله در آسمان و بر زمین از او نام میگیرد.» او از خدایی میگوید که توان آن را دارد که «بسی بیشتر از آنچه درخواست یا تصور کنیم» انجام دهد. این همان نقطهای است که باید توقف کنیم و ببینیم حقیقت زندگی کجاست.
به بنجامینِ عزیز خودمان فکر کنید؛ به آن پسر پانزدهساله که دنیایی از کنجکاوی و شور در سر داشت. بنجامین با آن ذهن درخشانش، نه تنها کدهای کامپیوتری مینوشت و دربارهی سیستمهای ابری و نقشهی هواپیماها فکر میکرد، بلکه قلبی داشت که برای دیگران میتپید. یادمان میآید آن روحیهی لطیف او را که چطور در نوجوانی، وقتی دید عمویش در بستر بیماری است، بدون اینکه کسی از او بخواهد، به پدر و مادرش گفت که میخواهد تمام پسانداز قلک کوچکش را برای کمک به او ببخشد. او هرگز قلک را نشکست و پول را هم نداد، چون نیازی نبود؛ اما آن پیشنهاد، آن تمایل خالصانه و بیدریغ برای بخشیدن همهی داراییاش به کسی که دوستش داشت، گواهی بود بر قلبی که از همان ابتدا، آکنده از مهربانیِ خدا بود. او فهمیده بود که عشق یعنی دستخالی نماندن در برابر دردِ دیگری.
اما بیایید در این لحظه، در برابر کلام خدا، کاملاً صادق باشیم. این ماهها، از آن روزی که بنجامین به خانهی ابدیاش رفت، برای شما، آلان و تائوی عزیز، و برای تو رایانِ برادر، چقدر سنگین و جانکاه گذشته است. میدانم. گاهی وقتها در سکوتِ خانه، وقتی چشمتان به وسایلِ او میافتد، وقتی به یاد میآورید که او چطور با آن لبخند معصومانه در کنار شما راه میرفت، دردی عمیق در سینهتان میپیچید که هیچ واژهای توان توصیفش را ندارد. گاهی این وسوسه به سراغ انسان میآید که به عقب نگاه کند و بپرسد: «آیا من کاری را از قلم انداختم؟ آیا مراقبت من کم بود؟»
بگذارید امروز، در همین حضور مقدسی که داریم، این سنگِ گرانِ گناهِ خیالی و سرزنشِ خویش را برای همیشه از روی سینهتان برداریم. هیچ پدر و مادری نمیتواند طوفانی را که از جای دیگری برمیخیزد پیشبینی کند. هیچ مراقبتی، هیچ دانشی، و هیچ دقتی نمیتوانست آن رنجی را که بر جسم بنجامین وارد شد، متوقف کند. این رنج، هرگز و ابداً مجازات الهی نیست؛ خطای شما هم نیست. بعضی دردها در این جهانِ شکسته، فراتر از کنترلِ انسان اتفاق میافتند و هیچ احتیاطی نمیتوانست جلوی آنها را بگیرد. خداوند شما را بازخواست نمیکند؛ او شما را در آغوش کشیده است. شما چیزی را از دست ندادید جز حضورِ زمینیِ فرزندی که امانتی پاک بود. پس بارِ این سرزنشِ بیدلیل را زمین بگذارید و آزادانه بگریید.
در انجیل امروز، عیسی کلماتی بر زبان میآورد که شاید در نگاه اول تند به نظر برسند: «آیا گمان میکنید که آمدهام تا صلح بر زمین برقرار کنم؟ نه، بلکه جدایی.» عیسی از حقیقتی سخن میگوید که همهی ما در این دنیای زخمی لمس کردهایم. حضور او، نورِ او، تیغی است که تاریکی را میشکافد. وقتی عزیزی از میان ما میرود، خانهمان، قلبمان و روزمرهمان دچار جدایی و شکافی عمیق میشود. اما این جدایی، آخرین کلامِ این داستان نیست. عیسی در ادامهی همان انجیل، از آتشی صحبت میکند که میخواهد بر زمین افروخته شود؛ آتشِ عشقی که هیچ مرگ و دوریای نمیتواند آن را خاموش کند.
بنجامینِ عزیزِ شما، با همان روحِ لطیف و پر از شورش، اکنون در آن سوی این جدایی زمینی قرار دارد. او که جهان را با خانوادهاش گشت، از پایتختهای دور تا فرودگاههایی که تماشای هواپیماهایش دلخوشیِ او و پدرش بود، اکنون به پروازی ابدی درآمده است. پروازی که مقصدش آغوشِ همان خدایی است که پولس میگوید «توان آن را دارد که بسیار بیشتر از خواستهی ما عمل کند.» بنجامین دیگر در بندِ رنج نیست؛ او در نورِ آرامِ پدر آرام گرفته است.
رایانِ عزیز، برادرِ کوچکتر و همسفرِ روزهای خوب بنجامین، تو وارثِ آن قلب پاک و ذهن روشن هستی. برادرت تو را دوست داشت و در تمام خاطرات دنیا، تو را در کنار خود داشت. او امروز از فراز آسمانها، از آنجایی که همیشه عاشقش بود، به تو لبخند میزند. او از تو میخواهد که با همان شور، با همان مهربانی و با همان لبخند به جلو بروی. پیوندِ شما هرگز قطع نشده است؛ این پیوند در قلب خدا محکمتر از همیشه پابرجا است. هر بار که به آسمان نگاه میکنی، بدان که برادرت در نورِ ابدی آرام گرفته است.
…
امروز، وقتی از این مکان بیرون میروید، این کارِ کوچک را با خود به خانه ببرید: امشب، در سکوتِ اتاق، وقتی دلتان برای صدایش تنگ شد، نفس عمیقی بکشید، نام بنجامین را با آرامش ببرید و بگویید: «خداوندا، او در دست توست و ما نیز در پناه تو هستیم.» اجازه دهید این امید، قویتر از اندوهتان باشد. خداوند با شماست؛ امروز، فردا، و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و حفظ کند؛ خداوند روی خود را بر شما بگرداند و به شما سلامتی عطا فرماید، اکنون و تا ابد. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.