به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح، که ما را در محبتِ خود یکی میسازد، با همه شما باد.
خداوندا، به ما رحم کن. مسیحا، به ما رحم کن. خداوندا، به ما رحم کن.
تصور کنید در یک عصرِ آرام، در کارگاهی کوچک نشستهاید. روی میز، نقشههایی از هواپیماهای مسافربری و کدهایی که به دقت نوشته شدهاند، دیده میشود. نوجوانی با چشمانی درخشان، غرق در محاسباتِ پیچیده است؛ او نه فقط به دنبالِ حلِ یک مسئله ریاضی، بلکه در جستجویِ نظمی است که جهان را به آسمان متصل میکند. این تصویرِ بنجامینِ عزیزِ ماست؛ نوجوانی که ذهنِ درخشانش، چون بالهای هواپیمایی که عاشقانه تماشایشان میکرد، همیشه در حالِ اوج گرفتن بود. او که با رویاهایِ بلندپروازانهاش از «کان چیم ایرلاینز» لبخند به لبانِ ما میآورد، در قلبش رازی بزرگ داشت: او میدانست که برایِ پرواز، باید به چیزی فراتر از زمین متصل بود.
پولسِ قدیس در رسالهی امروز به غلاطیان، ما را به حقیقتی تکاندهنده دعوت میکند. او میگوید: «برایِ اینکه همهیِ شما از راهِ ایمان، فرزندانِ خدا در مسیح عیسی هستید. زیرا همهیِ شما که در مسیح تعمید یافتید، مسیح را در بر کردهاید.» این «در بر کردنِ مسیح»، همان چیزی است که بنجامین در تمامِ کوتاهیِ عمرش با آن لبخندِ همیشگی و آن روحِ بخشنده به ما آموخت. پولس از میان برداشتنِ مرزها میگوید؛ از اینکه در مسیح، دیگر هیچ جدایی نیست. او میگوید ما همه در او یکی هستیم. این وحدت، همان چیزی است که اکنون بنجامین را در آغوشِ خدا به ما متصل نگاه میدارد.
آلان و تائویِ عزیز، میدانم که در این سه ماه، از سیزدهم ژوئن تا امروز، شما در مسیری قدم گذاشتهاید که هیچکس نباید به تنهایی طی کند. میدانم وقتی به آن صندلیِ خالی نگاه میکنید، یا وقتی به یاد میآورید که بنجامین چقدر با دقت و هوشِ سرشارش به داستانهایِ پدرش گوش میداد، دردی در سینه دارید که کلمات در برابرش حقیرند. گاهی در سکوتِ خانه، آن فکرِ بیرحم که «آیا من میتوانستم کاری کنم؟» یا «آیا کوتاهی کردم؟» مانند خاری در دلتان خلیده است. امروز، پیش از هر چیز، میخواهم این سنگِ سنگین را از روی شانههایتان بردارم. بیماریِ بنجامین هرگز مجازات نبود. هیچکس در این میان تقصیری ندارد. شما با تمامِ وجود، با عشقی که فراتر از کلمات است، از او مراقبت کردید. خدا شما را بازخواست نمیکند؛ او شما را در آغوش میکشد. هیچ مراقبتی در این دنیایِ شکسته نمیتوانست مانعِ این رنج شود؛ این دردی فراتر از توان و کنترلِ بشر است. شما بیگناهید، و عشقِ شما به بنجامین تا ابد دستنخورده و پاک باقی مانده است.
به انجیلِ امروز نگاه کنید. زنی در میانِ جمعیت، غرق در احساساتِ مادرانه، فریاد میزند: «خوشا به حالِ رحمی که تو را حمل کرد و پستانهایی که تو را شیر داد.» او به پیوندِ خونی مینگرد. اما عیسی، با نگاهی که به فراتر از زمین دوخته شده، پاسخ میدهد: «بلکه خوشا به حالِ آنان که کلامِ خدا را میشنوند و آن را نگاه میدارند.» این کلامِ عیسی، نه نفیِ عشقِ مادری، بلکه گسترشِ آن است. او به ما میگوید که پیوندِ حقیقی، پیوندِ روح است. بنجامین، آن پسرِ پانزدهساله که با چنان هوشِ سرشاری در دنیایِ تکنولوژی غرق بود، کسی بود که قلبش حتی از ذهنش بزرگتر بود. به یاد بیاورید آن لحظهیِ بینظیر را که او، نوجوانی پانزدهساله، بدون اینکه کسی از او بخواهد، داوطلبانه اعلام کرد که حاضر است تمامِ پساندازِ قلکِ خود را برایِ درمانِ عمویش ببخشد. او قلک را نشکست، پول را نداد چون نیاز نبود و عمو بیمه داشت؛ اما خودِ آن بخششِ بیچونوچرا، آن ارادهیِ خالص برایِ گذشتن از همهیِ داراییاش به خاطرِ دیگری، گواهی بر قلبی بود که عیسی آن را میستاید. او از کودکی معنایِ محبتِ حقیقی را فهمیده بود. او «کلامِ خدا» را نه در کتابها، بلکه در عملِ محبتآمیزِ خود «نگاه میداشت».
رایانِ عزیز، برادرِ کوچکتر و همراهِ همیشگیِ بنجامین، میدانم دلتنگی برای برادری که با هم دنیا را گشتید و از آینده گفتید چقدر طاقتفرساست. برادرت اکنون در ضیافتِ ابدیِ آسمان است. او از تو میخواهد که با همان لبخند، با همان شورِ زندگی و با همان کنجکاوی ادامه دهی. پیوندِ شما هرگز با مرگ گسسته نشده است؛ او در یادِ خدا زنده است و از آن بالا، با همان نگاهِ معصومانه، تو و پدر و مادرت را نگاهبانی میکند. او در قلبِ توست، در هر بار که به آسمان نگاه میکنی و هواپیمایی را میبینی که اوج میگیرد، او با توست.
آلان و تائویِ عزیز، بنجامین، آن پسرِ درخشان که در پانزده سال، بیش از بسیاری از ما سفر کرد و جهان را دید، اکنون در سفرِ ابدیاش، شفیعِ شماست. او که همیشه به دنبالِ «اتصال» بود — از اتصالِ سیستمهای ابری تا اتصالِ قلبهایِ خانواده — اکنون شما را به قلبِ مسیح متصل کرده است. خداوند از شما نمیخواهد که رنجتان را نادیده بگیرید؛ او از شما میخواهد که آن را به او بسپارید. او میداند که هر روزِ شما، دعایی است که با اشک نوشته میشود. این دعا، همان «کوبیدنِ» عاشقانه بر درِ خانهیِ خداست. بنجامین، در همان رویایِ پدر که در صفِ بستنی ایستاده بودند، به پدرش گفت: «با»، و پدر او را در آغوش کشید. این آغوش، همان جایی است که بنجامین اکنون در آن آرام گرفته است: در آغوشِ پدرِ آسمانی.
امروز، وقتی از این مکان بیرون میروید، این گامِ کوچک را بردارید: در سکوتِ خانه، وقتی به عکسی از او نگاه میکنید، به جایِ غرق شدن در اندوهِ بیحد، نامِ او را با آرامش ببرید و بگویید: «خداوندا، او را در آغوشِ خود نگاه دار.» و بدانید که خداوند، در تاریکترین لحظات نیز، دستِ شما را رها نکرده است. بنجامینِ عزیزِ ما، در آرامشِ کاملِ آغوشِ پدرِ آسمانی است. او به شما میگوید که نترسید، او در نور است. خداوند با شماست، امروز، فردا، و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند ما را برکت دهد، از هر شر حفظ کند و به حیاتِ جاویدان برساند. در پناهِ او باشید.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.