به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامشِ خداوندِ ما عیسی مسیح، که در هر رنجی پناهگاهِ ماست، با همه شما باد.
خداوندا، تو که سنگِ صخره و پناهگاهِ مایی، بر ما رحم کن. مسیحا، تو که در رنجهای ما شریک شدی و ما را به آغوشِ خود خواندی، بر ما رحم کن. خداوندا، تو که در تاریکیِ شبهایِ دلتنگی نورِ امیدی، بر ما رحم کن.
گاهی حقیقتِ ایمان در یک تصویرِ بسیار آشنا و مأنوس پنهان است؛ تصویرِ یک «کمربند» که لباسِ رزمجو را در جایِ خود محکم میکند، یا «کلاهخودی» که سر را در برابرِ ضرباتِ سهمگینِ باد و طوفان حفظ میکند. پولسِ قدیس در نامهیِ امروز به افسسیان، از ما میخواهد که «زرهِ خدا» را بر تن کنیم. او از کمربندِ حقیقت، سینهپوشِ عدالت و کفشهایِ آمادگی برایِ انجیلِ صلح سخن میگوید. چرا این تصویرِ نظامی؟ چرا پولس از «نبرد» حرف میزند؟ شاید برای اینکه او میداند زندگی در این جهان، گاهی نه یک پیادهرویِ آرام، که یک ایستادگیِ دشوار در برابرِ طوفانهایی است که نه گوشت و خون، بلکه قدرتهایِ تاریکیِ این عصر برپا میکنند.
به این تصویرِ «ایستادن» فکر کنید. «تا بتوانید در روزِ شر مقاومت کنید و پس از انجامِ همه چیز، همچنان بایستید.» ایستادن، زمانی که تمامِ وجودِ شما میخواهد به زانو درآید، بزرگترین شجاعتِ یک مسیحی است. بنجامینِ عزیزِ ما، بنجامینِ Vo، معنایِ این ایستادن را در قلبِ کوچک اما بزرگش حمل میکرد. او که با آن ذهنِ درخشان و منطقِ ریاضیاش، پیچیدگیهایِ دنیایِ تکنولوژی و کدهایِ برنامهنویسی را با دقتی فراتر از سنش میشکافت، در عمل نیز همان منطقِ «ایستادگیِ عاشقانه» را به کار میبست. یادتان هست آن لحظهیِ بیادعایِ نوجوانیاش را که وقتی از بیماریِ عمویش باخبر شد، بدونِ آنکه کسی از او بخواهد، گفت که میخواست تمامِ پساندازِ قلکِ کوچکش را برایِ کمک به او هدیه دهد؟ او هرگز قلک را نشکست و پول را هم نداد، چون نیازی نبود و بیمه هزینهها را پوشش داده بود؛ اما خودِ آن پیشنهاد، آن تمایلِ بیدریغ برایِ بخشیدنِ هر آنچه داشت، گواهی بود بر قلبی که از همان ابتدا، زرهِ خدا را بر تن داشت: زرهِ سخاوت، زرهِ همدردی.
اما بیایید در این لحظه، در برابرِ کلامِ خدا، کاملاً صادق باشیم. چهار ماهی که از پروازِ بنجامین به خانهیِ ابدیاش گذشته است، برای شما، آلان و تائویِ عزیز، و برای تو رایانِ برادر، مثلِ راه رفتن در مهای سنگین و نفسگیر بوده است. میدانم. گاهی وقتها در سکوتِ خانه، وقتی چشمتان به وسایلِ او میافتد، وقتی به یادِ آن شورِ کودکانه برایِ ساختنِ «شرکتِ هواپیماییِ con chim» میافتید که با خندههایِ شیرین از آن حرف میزد، دردی عمیق در سینهتان میپیچید که هیچ واژهای توانِ توصیفش را ندارد. گاهی این وسوسه به سراغِ انسان میآید که به عقب نگاه کند و بپرسد: «آیا من کاری را از قلم انداختم؟ آیا مراقبتِ من کم بود؟»
بگذارید امروز، در همین حضورِ مقدسی که داریم، این سنگِ گرانِ گناهِ خیالی و سرزنشِ خویش را برای همیشه از روی سینهتان برداریم. هیچ پدر و مادری نمیتواند طوفانی را که از جای دیگری برمیخیزد پیشبینی کند. هیچ مراقبتی، هیچ دانشی، و هیچ دقتی نمیتوانست آن رنجی را که بر جسمِ بنجامین وارد شد، متوقف کند. این رنج، هرگز و ابداً مجازاتِ الهی نیست؛ خطایِ شما هم نیست. بعضی دردها در این جهانِ شکسته، فراتر از کنترلِ انسان اتفاق میافتند و هیچ احتیاطی نمیتوانست جلوی آنها را بگیرد. خداوند شما را بازخواست نمیکند؛ او شما را در آغوش کشیده است. شما چیزی را از دست ندادید جز حضورِ زمینیِ فرزندی که امانتی پاک بود. پس بارِ این سرزنشِ بیدلیل را زمین بگذارید و آزادانه بگریید. بنجامین نه به خاطرِ خطایِ کسی، بلکه به عنوانِ فرزندی که اکنون در «ضیافتِ ابدی» است، نزدِ پدر بازگشت.
در انجیلِ امروز، عیسی را میبینیم که با وجودِ تهدیدِ هیرودیس، همچنان با قاطعیت به سویِ اورشلیم پیش میرود. او میگوید: «من امروز و فردا به بیرون راندنِ ارواح و شفا دادن ادامه میدهم.» او از هدفِ خود دست نمیکشد. و سپس، آن تصویرِ تکاندهندهیِ مرغی که جوجههایش را زیرِ بالهایش جمع میکند. این همان تصویری است که بنجامین اکنون در آن است: زیرِ بالهایِ محافظتکنندهیِ خدا. عیسی برایِ اورشلیم میگرید، چون آنها نمیخواستند جمع شوند. اما بنجامین، آن پسرِ آرام و مهربان، اکنون در آن جمعِ مقدس است. او که عاشقِ پرواز و هواپیماها بود، اکنون در آسمانی است که دیگر هیچ «هیرودیسی» به آن دسترسی ندارد. او در امنیتِ کامل است.
رایانِ عزیز، برادرِ کوچکتر و همسفرِ روزهایِ خوبِ بنجامین، تو وارثِ آن قلبِ پاک و خاطراتِ شیرین هستی. برادرت تو را دوست داشت و در تمامِ دنیا، تو را در کنار خود داشت. وقتی به آسمان نگاه میکنی، وقتی به یادِ آن لحظاتِ نابی میافتی که با هم داشتید، بدان که برادرت از فرازِ آسمانها به تو لبخند میزند. او از تو میخواهد که با همان شور، با همان مهربانی و با همان لبخند به جلو بروی. پیوندِ شما هرگز قطع نشده است؛ این پیوند در قلبِ خدا محکمتر از همیشه پابرجا است. تو برادرِ یک قدیسِ کوچک هستی؛ کسی که اکنون برایِ تو و پدر و مادرت دعا میکند.
امروز، وقتی از این مکان بیرون میروید، این کارِ کوچک را با خود به خانه ببرید: امشب، در سکوتِ اتاق، وقتی دلتان برای صدایش تنگ شد، نفسِ عمیقی بکشید، نامِ بنجامین را با آرامش ببرید و بگویید: «خداوندا، او در دستِ توست و ما نیز در پناهِ بالهایِ تو هستیم.» اجازه دهید این امید، قویتر از اندوهتان باشد. هر بار که به یادِ او میافتید، یک کارِ کوچکِ مهربانانه انجام دهید؛ یک لبخند به کسی بزنید، دستی را بگیرید، یا به کسی که نیاز دارد کمک کنید. بگذارید عشقِ بنجامین، مثلِ آن چاهِ آبی که در ویتنام به نامش حفر شد تا تشنگان را سیراب کند، در جهان جاری بماند. او از میانِ ما نرفته است؛ او فقط پیشروِ ما به سویِ خانهیِ ابدی حرکت کرده است. خداوند با شماست؛ امروز، فردا، و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوندِ صخره و پناهگاه، شما را برکت دهد و در آرامشِ خود حفظ کند. به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.