به نام پدر، و پسر، و روحالقدس، آمین. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح، که در هر رنجی با ماست، بر همه شما باد.
خداوندا، برای لحظاتی که در تاریکیِ فقدان، حضورِ تو را فراموش کردیم، ما را ببخش. خداوندا، رحم کن. مسیحا، رحم کن. خداوندا، رحم کن.
تصور کنید در یک کتابخانه قدیمی نشستهاید، جایی که سکوت، سنگین و در عین حال سرشار از حضور است. روی میز، یک نقشه قدیمی از جهان باز است و در کنار آن، یک مدل کوچک از هواپیمای بوئینگ ۷۳۷ قرار دارد. بنجامینِ عزیزِ ما، آن پسرِ درخشان که ذهنش مانندِ یک پردازشگرِ فوقسریع، همیشه در حالِ تحلیل و کشفِ راههایِ تازه بود، به این هواپیماها نه فقط به عنوانِ ماشین، بلکه به عنوانِ پلی میانِ زمین و آسمان نگاه میکرد. او که رویایِ «کان چیم ایرلاینز» را در سر داشت، در واقع در حالِ طراحیِ پروازی بود که فراتر از ابرهایِ این دنیایِ خاکی میرفت. او همیشه در پیِ کشفِ افقهایِ نو بود، درست مثلِ کسی که میداند این جهان، ایستگاهِ نهایی نیست.
امروز در کتابِ ایوب، ما با حقیقتی تکاندهنده روبرو میشویم. ایوب، مردی که «بیعیب و درستکار» خوانده شده، ناگهان در یک لحظه، تمامِ آنچه را که برایش عزیز بود از دست میدهد. «برهنگی از رحمِ مادرم آمدم و برهنگی به آنجا باز خواهم گشت. خداوند داد و خداوند گرفت، متبارک باد نامِ خداوند.» این کلامِ ایوب، یک شعارِ شعارگونه نیست؛ این فریادِ قلبی است که در میانِ ویرانهها، همچنان به دنبالِ خدا میگردد. ایوب، در میانهِ آن طوفانِ سهمگین، در میانهِ آن بادِ تندی که خانه را بر سرِ فرزندانش فروریخت، چیزی را فهمید که ما اغلب در آرامشِ زندگی فراموش میکنیم: اینکه همه چیز، امانتی است در دستانِ ما.
آلان و تائویِ عزیز، میدانم که این سه ماه، از سیزدهم ژوئن تا امروز، برای شما مثلِ عبور از یک بیابانِ خشک و بیآب و علف بوده است. میدانم که گاهی در سکوتِ خانه، وقتی به جایِ خالیِ بنجامین نگاه میکنید، دردی در سینه دارید که کلمات برای توصیفش ناتواناند. شاید گاهی در جستجویِ معنا، در میانِ خاطراتِ آن روزهایِ سخت، این فکرِ بیرحم مانندِ خاری در قلبتان فرو میرود: «آیا من میتوانستم کاری کنم؟ آیا اگر فلان کار را انجام میدادم، نتیجه تغییر میکرد؟» امروز میخواهم با تمامِ وجودم، به عنوانِ خادمِ کلیسا و با قدرتِ نامِ عیسی مسیح، این بارِ سنگینِ گناهِ ساختگی را از شانههایتان بردارم. بیماریِ بنجامین، هرگز مجازاتِ خدا نبود. هیچیک از شما، نه در مراقبت، نه در عشق، و نه در هیچ لحظهای از آن مسیر، کوتاهی نکردید. شما با تمامِ وجود، با عشقی که فراتر از کلمات است، از او مراقبت کردید. خدا شما را متهم نمیکند. او شما را در آغوش میگیرد. برخی رنجها در این دنیایِ شکسته، فراتر از کنترلِ ما هستند؛ نه به ارادهیِ شما و نه به تقصیرِ شما. شما بیگناهید. اجازه دهید این حقیقت، مثلِ آبی خنک بر قلبتان بنشیند: شما بهترین پدر و مادری بودید که بنجامین میتوانست داشته باشد. او در عشقِ شما غوطهور بود و آن عشق، او را تا ابدیت همراهی کرد.
به انجیلِ امروز نگاه کنید. شاگردانِ عیسی، درگیرِ یک بحثِ بیهوده هستند: «کدامیک از ما بزرگتر است؟» و عیسی، با یک حرکتِ ساده اما عمیق، کودکی را در میانِ آنها قرار میدهد. او میگوید: «هر که این کودک را به نامِ من بپذیرد، مرا پذیرفته است.» عیسی به آنها یاد میدهد که بزرگی، در قدرت یا مقام نیست، بلکه در «پذیرشِ» آن چیزی است که خدا به ما میسپارد. بنجامین، آن پسرِ مهربانی که در دوازدهسالگی میخواست تمامِ پساندازش را برایِ کمک به عمویش بدهد، رازِ این بزرگی را فهمیده بود. او قلکاش را نشکست، اما آن «پیشنهادِ عاشقانه» در نزدِ خدا ثبت شد. او به ما یاد داد که زندگی، در «داشتن» نیست، بلکه در «بخشیدن» است. او حتی در پانزده سالگی، وسعتِ قلبی داشت که بسیاری در هشتاد سالگی هم به آن نمیرسند.
رایانِ عزیز، برادرِ بنجامین، تو تنها نیستی. میدانم که نبودنِ برادرت، نبودنِ کسی که با او دربارهیِ هواپیماها و رویاهایِ آینده حرف میزدی، چقدر سخت است. اما بدان که پیوندِ شما، پیوندی است که مرگ نمیتواند آن را بشکند. او در هر پروازی که در آسمان میبینی، در هر لحظهای که به یادِ خندههایش میافتی، با توست. او از تو میخواهد که با همان اشتیاقِ او به زندگی نگاه کنی. تو وارثِ آن قلبِ مهربان هستی. زندگیِ تو، ادامهیِ همان عشقی است که بنجامین به جهان هدیه داد. تو تنها نیستی، زیرا او اکنون در نورِ مسیح، شفیعِ توست.
بنجامینِ ما، اکنون در «ضیافتِ ابدی» است. او در آن «چاهِ آبِ پاک» در کامائو، که به نامش جاری است، همچنان به تشنگانِ این جهان زندگی میبخشد. عشقِ او، مثلِ آبی که از آن چاه میجوشد، هرگز متوقف نمیشود. او در هر عملِ خیری که به نامش انجام میشود، زنده است. او در هر لبخندی که شما به دیگران هدیه میدهید، حضور دارد. او در آن رویایِ پدرش، با آن لبخندِ معصومانه، به ما گفت که او در جایی امن است. او از ما میخواهد که نگران نباشیم.
امروز، وقتی از این محراب بیرون میروید، نگذارید بارِ سنگینِ «چراها» شما را متوقف کند. به جایِ آن، «چگونه» را انتخاب کنید. چگونه میتوانم امروز به یادِ بنجامین، لبخندی به کسی هدیه دهم؟ چگونه میتوانم در کارِ خیری سهیم باشم؟ او نرفته است؛ او در هر لحظهای که آلان و تائو در دعا با او پیوند میخورند، حضور دارد. یک گامِ کوچک برای امروز: امشب، وقتی همه چیز در سکوت فرو میرود، به جای فکر کردن به فقدان، به آن لبخندِ درخشانِ بنجامین فکر کنید. چشمانتان را ببندید و تصور کنید او در جایی امن، در جایی که دیگر هیچ دردی نیست، در حالِ پرواز است. از او بخواهید که برای شما آرامش بیاورد. بگویید: «بنجامین، تو اکنون در نورِ خدایی، برای ما دعا کن.» خداوند شما را در آغوش میگیرد. او پدرِ یتیمان و تسلیبخشِ سوگواران است. تا آن روز که دوباره یکدیگر را در روشناییِ ابدی ملاقات کنید، با ایمان ادامه دهید. خداوند با شماست، امروز و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و حفظ کند؛ او رویِ خود را بر شما بتاباند و به شما آرامش بخشد. به نام پدر، پسر و روحالقدس، آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.