به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح که ما را در هر اندوهی در آغوش میگیرد، با همه شما باشد.
خداوندا، تو پناهگاه ما در هر نسل بودهای. خداوند، رحمت فرما. ای مسیح، تو که رنجهای ما را میشناسی و در کنار ما ایستادهای. مسیح، رحمت فرما. خداوندا، تو که اشکهای ما را در ظرف خود جمع میکنی. خداوند، رحمت فرما.
تصور کنید در یک صبحِ روشن، در حیاطِ خانهای که هنوز بویِ زندگی و خندههایِ کودکانه در آن جاری است، ایستادهاید. به گوشهای نگاه میکنید و یک جفت کفشِ کوچک را میبینید که کنارِ در رها شدهاند؛ گویی صاحبش همین لحظه از آنجا برخاسته و به سویِ ماجراجوییِ بعدیاش دویده است. این کفشها، این نشانههایِ سادهیِ حضور، گاهی چنان سنگین بر قلبِ ما مینشینند که گویی تمامِ وزنِ جهان را با خود دارند. بنجامینِ عزیزِ ما، آن پسرِ درخشان که ذهنِ ریاضیاش مانندِ یک نقشهیِ دقیقِ مهندسی بود، همیشه در حالِ حرکت بود؛ همیشه در حالِ کشفِ افقهایِ تازه. او که با همان کنجکاویِ بیپایانش، از «کان چیم ایرلاینز» رویایی در سر داشت و در دنیایِ پیچیدهیِ فناوری غرق میشد، در واقع مسافرِ همیشگیِ یک مقصدِ ابدی بود.
امروز در کتابِ جامعه، کوهلِت با لحنی تکاندهنده به ما میگوید: «ای جوان، در جوانیِ خود شاد باش... اما بدان که خدا تو را به داوری خواهد خواند.» این داوری، نه یک دادگاهِ سرد، بلکه لحظهای است که تمامِ زیباییهایِ زندگیِ ما، تمامِ آن لبخندها و تلاشها، در نورِ مطلقِ خداوند قرار میگیرند تا معنایِ واقعیشان آشکار شود. و بعد، آن توصیفِ شاعرانه از پیری میآید: «وقتی نگهبانانِ خانه میلرزند و قویهیکلان خمیده میشوند.» این توصیفِ زوالِ بدن، برایِ ما که در سوگِ بنجامین نشستهایم، شاید تضادی دردناک ایجاد کند. چرا که بنجامین، در اوجِ شکوفایی، در اوجِ پرواز، از این جهان رفت. او فرصتِ پیری را نیافت، اما او «حکمتِ قلب» را که مزمورِ امروز از آن سخن میگوید، زودتر از بسیاری از ما به دست آورد. او در پانزده سال، وسعتِ عشقی را تجربه کرد که برخی در هشتاد سال هم به آن نمیرسند.
آلان و تائویِ عزیز، میدانم که این سه ماه، از سیزدهم ژوئن تا امروز، برای شما چگونه گذشته است. میدانم که گاهی در سکوتِ شب، وقتی خاطرهیِ آخرین روزها در ذهنتان مرور میشود، این فکرِ بیرحم مانندِ خاری در قلبتان فرو میرود: «آیا من میتوانستم کاری کنم؟ آیا راهی بود که او بیشتر بماند؟» امروز میخواهم با تمامِ وجودم، به عنوانِ خادمِ کلیسا و با قدرتِ نامِ عیسی مسیح، این بارِ سنگینِ گناهِ ساختگی را از شانههایتان بردارم. بیماریِ بنجامین، هرگز مجازاتِ خدا نبود. هیچیک از شما، در هیچ لحظهای از آن مسیر، کوتاهی نکردید. شما با تمامِ وجود، با عشقی که فراتر از کلمات است، از او مراقبت کردید. خدا شما را متهم نمیکند. او شما را در آغوش میگیرد. برخی رنجها در این دنیایِ شکسته، فراتر از کنترلِ ما هستند؛ نه به ارادهیِ شما و نه به تقصیرِ شما. شما بیگناهید. اجازه دهید این حقیقت، مثلِ آبی خنک بر قلبتان بنشیند: شما بهترین پدر و مادری بودید که بنجامین میتوانست داشته باشد. او در عشقِ شما غوطهور بود و آن عشق، او را تا ابدیت همراهی کرد.
به انجیلِ امروز نگاه کنید. عیسی به شاگردانش میگوید: «به آنچه به شما میگویم توجه کنید. پسرِ انسان به دستِ مردم سپرده خواهد شد.» اما شاگردان نفهمیدند. معنایِ کلامِ او از آنها پنهان بود و «میترسیدند» که از او بپرسند. چقدر این ترسِ شاگردان برایِ ما آشناست. ما هم میترسیم بپرسیم: «خداوندا، چرا؟ چرا او؟ چرا چنین زود؟» ما از پاسخ میترسیم، یا شاید از سکوتِ خدا در برابرِ این پرسشِ بزرگ. اما عیسی در اینجا، نه با یک تئوریِ فلسفی، بلکه با «سپردنِ خود به دستِ مردم»، با «صلیب»، به ما نشان میدهد که او رنجِ ما را میشناسد. او خودش طعمِ از دست دادن، طعمِ خیانت، و طعمِ درد را چشیده است. او در آن اتاقِ بیمارستان، در کنارِ بنجامین بود. او در هر نفسی که بنجامین به سختی میکشید، حضور داشت.
رایانِ عزیز، برادرِ بنجامین، تو تنها نیستی. میدانم که نبودنِ برادرت، نبودنِ کسی که با او دربارهیِ هواپیماها و رویاهایِ آینده حرف میزدی، چقدر سخت است. اما بدان که پیوندِ شما، پیوندی است که مرگ نمیتواند آن را بشکند. او در هر پروازی که در آسمان میبینی، در هر لحظهای که به یادِ خندههایش میافتی، با توست. او از تو میخواهد که با همان اشتیاقِ او به زندگی نگاه کنی. تو وارثِ آن قلبِ مهربان هستی. زندگیِ تو، ادامهیِ همان عشقی است که بنجامین به جهان هدیه داد. تو تنها نیستی، زیرا او اکنون در نورِ مسیح، شفیعِ توست.
بنجامین، آن پسرِ عجیبی که در دوازدهسالگی میخواست تمامِ پساندازش را برایِ کمک به عمویش بدهد، به ما یاد داد که زندگی، در «داشتن» نیست، بلکه در «بخشیدن» است. او آن قلک را هرگز نشکست، اما آن نیتِ پاک، آن «پیشنهادِ عاشقانه»، در نزدِ خدا ثبت شد. او امروز در «ضیافتِ ابدی» است، جایی که دیگر نه زمانی برایِ گریستن است و نه زمانی برایِ بیماری. او در آن «چاهِ آبِ پاک» در کامائو، که به نامش جاری است، همچنان به تشنگانِ این جهان زندگی میبخشد. عشقِ او، مثلِ آبی که از آن چاه میجوشد، هرگز متوقف نمیشود. او در هر عملِ خیری که به نامش انجام میشود، زنده است.
امروز، وقتی از این محراب بیرون میروید، نگذارید بارِ سنگینِ «چراها» شما را متوقف کند. به جایِ آن، «چگونه» را انتخاب کنید. چگونه میتوانم امروز به یادِ بنجامین، لبخندی به کسی هدیه دهم؟ چگونه میتوانم در کارِ خیری سهیم باشم؟ او نرفته است؛ او در هر لحظهای که آلان و تائو در دعا با او پیوند میخورند، حضور دارد. یک گامِ کوچک برای امروز: امشب، وقتی همه چیز در سکوت فرو میرود، به جای فکر کردن به فقدان، به آن لبخندِ درخشانِ بنجامین فکر کنید. چشمانتان را ببندید و تصور کنید او در جایی امن، در جایی که دیگر هیچ دردی نیست، در حالِ پرواز است. از او بخواهید که برای شما آرامش بیاورد. بگویید: «بنجامین، تو اکنون در نورِ خدایی، برای ما دعا کن.» خداوند شما را در آغوش میگیرد. او پدرِ یتیمان و تسلیبخشِ سوگواران است. تا آن روز که دوباره یکدیگر را در روشناییِ ابدی ملاقات کنید، با ایمان ادامه دهید. خداوند با شماست، امروز و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و نگاه دارد؛ خداوند رویِ خود را بر شما بتاباند و به شما آرامش بخشد. به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.