به نام پدر و پسر و روحالقدس، آمین. فیض و آرامش خداوند با شما باشد که در این فضای مقدس گرد هم آمدهاید تا کلام خدا را بشنوید و در حضور او آرام گیرید.
خداوندا، تو که پناهِ دردمندان هستی، بر ما رحم کن. مسیحا، تو که نورِ تاریکیهایِ ما هستی، بر ما رحم کن. خداوندا، تو که وعده دادی هر که بکوبد در به رویش گشوده خواهد شد، بر ما رحم کن.
تصور کنید در یک روزِ آفتابی، در میانِ یک دشتِ وسیع ایستادهاید. آسمان چنان آبی و بیکران است که گویی دستیافتنی است. در این میان، پسر نوجوانی را میبینید که با پیراهنی ساده و کلاهی بر سر، میانِ آن پهنه ایستاده و بازوهایش را مانند بالهای یک هواپیما گشوده است. او بنجامینِ عزیزِ ماست. در آن لحظه، او در حالِ بازی نیست؛ او در حالِ «پرواز» است. او در حالِ لمسِ همان افقی است که همیشه با ذهنِ درخشان و کنجکاوش، آن را میکاوید. بنجامین، آن پسرِ باهوش که در میانِ کدهایِ پیچیده و رویاهایِ ساختنِ «کان چیم ایرلاینز» غرق بود، همیشه میدانست که برایِ اوج گرفتن، باید به چیزی فراتر از زمین متصل بود.
پولسِ قدیس در رساله به غلاطیان، با لحنی که از درد و شفقت آمیخته است، فریاد میزند: «ای غلاطیانِ نادان! چه کسی شما را افسون کرده است؟» او از بازگشت به اصلِ ایمان سخن میگوید. او از ما میپرسد که آیا کارِ روح را با تلاشهایِ خشکِ بشریِ خود آغاز کردیم و حالا میخواهیم در جسم به پایان برسانیم؟ این پرسش، خنجری است بر قلبِ هر کسی که در میانِ رنج، به دنبالِ پاسخهایِ منطقی و زمینی میگردد. پولس به ما یادآوری میکند که روح، نه از راهِ حساب و کتابهایِ ما، بلکه از راهِ «ایمان به آنچه شنیدهایم» به ما بخشیده میشود.
آلان و تائویِ عزیز، میدانم که در این سه ماه، از سیزدهم ژوئن تا به امروز، شما در مسیری قدم گذاشتهاید که هیچکس نباید به تنهایی طی کند. میدانم وقتی به آن صندلیِ خالی نگاه میکنید، وقتی به یاد میآورید که بنجامین چقدر با دقت و هوشِ سرشارش به حرفهایِ پدرش گوش میداد، دردی در سینه دارید که کلمات در برابرش حقیرند. گاهی در سکوتِ خانه، آن فکرِ بیرحم که «آیا من میتوانستم کاری کنم؟» یا «آیا کوتاهی کردم؟» مانند خاری در دلتان خلیده است. امروز، پیش از هر چیز، میخواهم این سنگِ سنگین را از روی شانههایتان بردارم. بیماریِ بنجامین هرگز مجازات نبود. هیچکس در این میان تقصیری ندارد. شما با تمامِ وجود، با عشقی که فراتر از کلمات است، از او مراقبت کردید. خدا شما را بازخواست نمیکند؛ او شما را در آغوش میکشد. هیچ مراقبتی در این دنیایِ شکسته نمیتوانست مانعِ این رنج شود؛ این دردی فراتر از توان و کنترلِ بشر است. شما بیگناهید، و عشقِ شما به بنجامین تا ابد دستنخورده و پاک باقی مانده است.
به انجیلِ امروز نگاه کنید. عیسی از دوستی میگوید که در نیمهشب به درِ خانهیِ دوستش میکوبد. او برایِ خودش نان نمیخواهد؛ او برایِ مهمانی که از راهِ دور آمده، نان میخواهد. این تصویرِ «کوبیدن» در نیمهشب، تصویرِ دعایِ شماست. دعایِ شما برایِ بنجامین، دعایِ شما در این ماههایِ سخت، همان کوبیدنِ مداوم بر درِ قلبِ خداست. عیسی میگوید: «بخواهید که به شما داده خواهد شد.» آیا این به معنایِ آن است که ما همیشه آن چیزی را که میخواهیم میگیریم؟ نه. اما عیسی بلافاصله از «پدر» سخن میگوید. او میپرسد: «کدام پدر در میانِ شماست که وقتی پسرش از او ماهی میخواهد، مار به او بدهد؟»
اینجاست که نورِ مسیح بر زخمِ شما میتابد. بنجامین، آن پسرِ پانزدهساله که با چنان هوشِ سرشاری در دنیایِ تکنولوژی غرق بود، کسی بود که قلبش حتی از ذهنش بزرگتر بود. به یاد بیاورید آن لحظهیِ بینظیر را که او، نوجوانی پانزدهساله، بدون اینکه کسی از او بخواهد، داوطلبانه اعلام کرد که حاضر است تمامِ پساندازِ قلکِ خود را برایِ درمانِ عمویش ببخشد. او قلک را نشکست، پول را نداد چون نیاز نبود و عمو بیمه داشت؛ اما خودِ آن بخششِ بیچونوچرا، آن ارادهیِ خالص برایِ گذشتن از همهیِ داراییاش به خاطرِ دیگری، گواهی بر قلبی بود که عیسی آن را میستاید. او از کودکی معنایِ محبتِ حقیقی را فهمیده بود. او میدانست که «دادن»، راهِ رسیدن به «بودن» است.
رایانِ عزیز، برادرِ کوچکتر و همراهِ همیشگیِ بنجامین، میدانم دلتنگی برای برادری که با هم دنیا را گشتید و از آینده گفتید چقدر طاقتفرساست. برادرت اکنون در ضیافتِ ابدیِ آسمان است. او از تو میخواهد که با همان لبخند، با همان شورِ زندگی و با همان کنجکاوی ادامه دهی. پیوندِ شما هرگز با مرگ گسسته نشده است؛ او در یادِ خدا زنده است و از آن بالا، با همان نگاهِ معصومانه، تو و پدر و مادرت را نگاهبانی میکند. او در قلبِ توست، در هر بار که به آسمان نگاه میکنی و هواپیمایی را میبینی که اوج میگیرد، او با توست.
آلان و تائویِ عزیز، بنجامین، آن پسرِ درخشان که در پانزده سال، بیش از بسیاری از ما سفر کرد و جهان را دید، اکنون در سفرِ ابدیاش، شفیعِ شماست. او که همیشه به دنبالِ «اتصال» بود — از اتصالِ سیستمهای ابری تا اتصالِ قلبهایِ خانواده — اکنون شما را به قلبِ مسیح متصل کرده است. خداوند از شما نمیخواهد که رنجتان را نادیده بگیرید؛ او از شما میخواهد که آن را به او بسپارید. او میداند که هر روزِ شما، دعایی است که با اشک نوشته میشود. این دعا، همان «کوبیدنِ» عاشقانه بر درِ خانهیِ خداست.
امروز، وقتی از این مکان بیرون میروید، این گامِ کوچک را بردارید: در سکوتِ خانه، وقتی به عکسی از او نگاه میکنید، به جایِ غرق شدن در اندوهِ بیحد، نامِ او را با آرامش ببرید و بگویید: «خداوندا، او را در آغوشِ خود نگاه دار.» و بدانید که خداوند، در تاریکترین لحظات نیز، دستِ شما را رها نکرده است. بنجامینِ عزیزِ ما، در آرامشِ کاملِ آغوشِ پدرِ آسمانی است. او به شما میگوید که نترسید، او در نور است. خداوند با شماست، امروز، فردا، و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و نگاه دارد. باشد که آرامشِ او که فراتر از هر فهم است، قلبهایِ خستهیِ شما را در آغوشِ خود بگیرد.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.