به نام پدر و پسر و روحالقدس، آمین. در این لحظه که در حضور پروردگار گردآمدهایم، آرامش و حضور زندهی او را که پناهگاه راستین ماست، بر جانهای خستهمان میطلبیم.
خداوندا، تو نجارِ جانهای شکستهای؛ بر ما رحم کن. ای مسیح، تو تسلیبخشِ دلهای اندوهگینی؛ بر ما رحم کن. خداوندا، تو نورِ راهِ ابدی ما هستی؛ بر ما رحم کن.
تصور کنید در یک اتاقِ کارِ آرام نشستهاید، روی میز یک مانیتورِ روشن قرار دارد و در کنار آن، مدلِ کوچکی از یک هواپیمای مسافربری خودنمایی میکند. صدای کلیدهای کیبورد بهنرمی به گوش میرسد؛ کسی با تمام وجود در حالِ نوشتنِ کدی تازه است، کسی که دنیا را نه به عنوان یک مجموعه اتفاق، بلکه به عنوان نظامی دقیق، منظم و سراسر از کشف و رمز میبیند. این ذهنِ روشن و کنجکاو، این اشتیاقِ ژرف برای فهمیدنِ ساختارِ جهان و آسمان، تصویرِ آشنای کسی است که همهی ما او را با قلبی پر از مهر میشناسیم؛ بنجامینِ عزیزِ ما.
بن، آن پسرِ درخشان و مؤمنی که با هوشِ ریاضیاش و با رویاهای بزرگش از پرواز و حتی ساختنِ شرکتی به نام «کان چیم ایرلاینز» لبخند به لبِ پدر و مادر میآورد، نگاهش همیشه فراتر از افقِ این خاک بود. او در دنیای تکنولوژی و سیستمهای پیچیده گام برمیداشت، اما لطافتِ روحش در گقتهها و لبخندهایش جاری بود. سهماهی که از سیزدهم ژوئن گذشته است، برای شما، آلان و تائویِ عزیز، و برای رایانِ عزیز، همچون عبور از راهرویی بیانتها و تاریک بوده است. صندلیِ خالیِ او در خانه، وسایلِ مرتبشدهاش، و صدای گیتار یا همنشینیهایتان، هر کدام زخمی است تازه بر دل. گاهی در سکوتِ مطلقِ نیمهشب، این پرسشِ تلخ در ذهنتان میدود که چرا چنین شد، و چه میشد اگر راهی دیگر بود.
میخواهم پیش از هر چیز، با شما صادقانه سخن بگویم و این سنگِ سنگین را از روی شانههایتان بردارم. اگر در این ماهها فکری مثلِ اینکه «آیا میتوانستم کاری کنم؟» یا «آیا کوتاهی کردم؟» مانند خاری در دلتان خلیده است، امروز آن را در حضورِ خداوند زمین بگذارید. بیماریِ بنجامین هرگز مجازات نبود. هیچکس در این میان تقصیری ندارد. شما با تمامِ وجود، با فداکاری و عشقی فراتر از کلمات، از او مراقبت کردید. خداوند شما را بازخواست نمیکند؛ او شما را در آغوش میکشد. هیچ مراقبتی در این دنیایِ شکسته نمیتوانست مانعِ این رنج شود؛ این دردی فراتر از توان و کنترلِ بشر است. شما بیگناهید، و عشقِ شما به بنجامین تا ابد دستنخورده و پاک باقی مانده است.
به رسالهی پولسِ قدیس به غلاطیان نگاه کنید. او از زندگیِ گذشتهاش میگوید، از زمانی که تصور میکرد با تلاشهای خودش و با تکیه بر سنتهای صرف، راهِ خدا را میپیماید. اما ناگهان، تغییری بنیادین رخ میدهد: «اما هنگامی که خدایی که مرا از رحمِ مادرم برگزید و با فیضِ خود خواند، خشنود شد که پسر خود را بر من مکشوف سازد...» پولس درمییابد که حیات، حاصلِ تقلاهای کورکورانه نیست، بلکه پاسخ به دعوتِ آن خدایی است که پیش از تولد، ما را شناخته است. و این دقیقاً همان صدایی است که در مزامیر طنین میاندازد: «بارخدایا، تو اندرونِ مرا آفریدی و در رحمِ مادرم مرا بافتی. تو را شکر میگویم که چنین حیرتانگیز آفریده شدهام.» خداوند بنجامین را با همان دقت، با همان هوشِ سرشار و با همان قلبِ لطیف در بطنِ حیات شکل داد. زندگیِ او، کوتاه یا بلند، یک تصادفِ کور نبود؛ یک شاهکارِ الهی بود که به انجام رسید.
و اینجاست که انجیلِ امروز همچون نوری ملایم بر این زخم میتابد. عیسی وارد روستایی میشود و مارتا درگیرِ کارهای بسیار و نگرانِ خدمتهای گوناگون است. او بارِ سنگینی را به دوش میکشد، عرق میریزد و گله میکند که چرا خواهرش مریم او را تنها گذاشته است. مارتا غرق در اضطرابِ چیزهای متعدد است. اما عیسی با صدایی سرشار از آرامش به او میگوید: «مارتا، مارتا، تو نگران و مضطربِ چیزهای بسیاری هستی؛ اما تنها یک چیز لازم است. مریم بخشِ نیکو را برگزید که از او گرفته نخواهد شد.» بنجامینِ عزیزِ ما، در تمامِ شور و شوقِ علمیاش، در میانِ کدهایی که مینوشت و رویاهایی که داشت، قلبی داشت که بهخوبی «بخشِ نیکو» را شناخته بود. به یاد بیاورید آن لحظهی بینظیر را که او، نوجوانی پانزدهساله، بدون اینکه کسی از او بخواهد، داوطلبانه اعلام کرد که حاضر است تمامِ پساندازِ قلکِ خود را برای درمانِ عمو ویلیام که دچار سکته شده بود ببخشد. او قلک را نکشکست، پول را نداد چون نیاز نبود و عمو بیمه داشت؛ اما خودِ آن بخششِ بیچونوچرا، آن ارادهی خالص برای گذشتن از همهی داراییاش به خاطرِ دیگری، گواهی بر قلبی بود که عیسی آن را میستاید. او از کودکی معنایِ محبتِ حقیقی را فهمیده بود.
رایانِ عزیز، برادرِ کوچکتر و همراهِ همیشگیِ بنجامین، میدانم دلتنگی برای برادری که با هم دنیا را گشتید و از آینده گفتید چقدر طاقتفرساست. برادرت اکنون در ضیافتِ ابدیِ آسمان است، در کنارِ مقدسین و جوانانی چون سنت کارلو آکوتیس، در آرامشی که هیچگاه پایان نمیپذیرد. او از تو میخواهد که با همان لبخند، با همان شورِ زندگی و با همان کنجکاوی ادامه دهی. پیوندِ شما هرگز با مرگ گسسته نشده است؛ او در یادِ خدا زنده است و از آن بالا، با همان لبخندِ معصومانه، تو و پدر و مادرت را نگاهبانی میکند.
آلان و تائویِ عزیز، این سه ماه برای شما مسیری از اشک و دلتنگی بوده است، اما یادِ بنجامین در هر گوشهی خانه جاری است؛ در هواپیماهایی که در آسمان اوج میگیرند، در هر عملِ خیری که بیسرصدا و به یادِ او انجام میشود — از چاهِ آبی که در کائو مائو تشنگیِ مردمی را فرو مینشاند تا نان و لبخندی که به نیازمندان هدیه میشود. بنجامین در این اعمالِ رحمت زنده است. او فرزندِ شماست که حالا پیشِ پدرِ آسمانی برای شما شفاعت میکند.
امروز، وقتی از این مکان بیرون میروید، این گامِ کوچک را بردارید: در سکوتِ خانه، وقتی به صندلیِ خالی یا عکسی از او نگاه میکنید، به جایِ غرق شدن در اندوهِ بیحد، نامِ او را با آرامش ببرید و بگویید: «خداوندا، او را در آغوشِ خود نگاه دار.» و بدانید که خداوند، در تاریکترین لحظات نیز، دستِ شما را رها نکرده است. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را در پناهِ پرمهرِ خود حفظ کند و آرامشِ ابدیاش را بر قلبهایتان جاری سازد. به نام پدر و پسر و روحالقدس، آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.