به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح که همه ما را به سوی خود فرا میخواند، با شما باشد.
خداوندا، تو که متیِ باجگیر را به دنبال خود فرا خواندی، بر ما رحم کن. مسیحا، تو که طبیبِ جانهای خستهای، بر ما رحم کن. خداوندا، تو که برای خواندنِ گناهکاران آمدی، بر ما رحم کن.
تصور کنید در یک غروبِ آرام، کنارِ بنجامین نشستهاید. او با آن ذهنِ درخشان و کنجکاو، در حالِ کار بر روی یکی از کدهایِ برنامهنویسیاش است یا شاید با اشتیاق از جزئیاتِ فنیِ یک هواپیمای بوئینگ ۷۳۷ برایتان میگوید. در چشمانِ او، نوعی از روشنی و صفا موج میزند که گویی از منبعی فراتر از این جهان سرچشمه میگیرد. او همیشه در جستجویِ حقیقت بود، نه فقط در منطقِ ریاضی، بلکه در عمقِ پیوندهایِ انسانی. امروز، در انجیل، عیسی را میبینیم که در حالِ گذر است. او متی را میبیند؛ مردی که در باجگیری، در حاشیه و در انزوا نشسته است. عیسی به او نمیگوید «بیا تا راهت را اصلاح کنی»، او فقط میگوید: «از پی من بیا.» و متی، بیدرنگ، همه چیز را رها میکند و برمیخیزد.
این «برخاستن» همان چیزی است که زندگیِ بنجامینِ ما را معنا میکند. بنجامین، آن پسرِ نازنین که با قلبی آکنده از شفقت، در دوازدهسالگی پیشنهاد کرد تمامِ پساندازِ قلکش را برای کمک به عمو ویلیام تقدیم کند، در واقع همان «متی» بود که صدایِ مسیح را در جانش شنید. او قلک را نشکست، او آن را خالی نکرد؛ اما آن «نیتِ عاشقانه» که از قلبِ کوچکش جوشید، همان لحظهای بود که او به دعوتِ مسیح پاسخ داد. او در زندگیِ کوتاهش، به ما نشان داد که بزرگیِ یک انسان به سنِ او نیست، بلکه به وسعتِ قلبی است که در آن، خدا و دیگران جای دارند. او در همان پانزده سال، به «قامتِ کاملِ مسیح» که پولس در قرائتِ اول از آن سخن میگوید، دست یافته بود.
آلان و تائویِ عزیز، رایانِ قهرمان... میدانم که این سه ماهِ پس از سیزدهم ژوئن، برای شما شبیه به راه رفتن در مسیری است که هر قدمش با یادِ بنجامین سنگین میشود. میدانم که جایِ خالیِ آن لبخندهایِ همیشگی، آن کنجکاویهایِ بیپایان دربارهیِ هواپیماها، و آن «صبح بخیر» گفتنهایِ منظمِ بنجامین، دردی عمیق در خانه به جا گذاشته است. شاید گاهی در سکوتِ شب، وقتی به عکسهایش نگاه میکنید، این سوالِ تلخ در قلبتان میپیچد: «چرا؟ مگر او فرشته نبود؟ مگر او به دنبالِ خوبی نبود؟ آیا ما چیزی را نادیده گرفتیم؟» امروز میخواهم با تمامِ وجودم به شما بگویم: سنگِ این گناهِ ساختگی را از شانههایتان بردارید. بیماریِ بنجامین، هرگز نه مجازاتِ خدا بود و نه نتیجهیِ کوتاهیِ شما. خداوند، که خود پدر است، شما را متهم نمیکند. او شما را در آغوش میگیرد. برخی رنجها در این دنیایِ شکسته، فراتر از کنترلِ ما هستند؛ نه به ارادهیِ شما و نه به تقصیرِ شما. شما بهترین پدر و مادری بودید که یک پسر میتوانست آرزو کند. بنجامین در عشقِ شما غوطهور بود و آن عشق، او را تا ابدیت همراهی کرد.
به انجیل بازگردیم. وقتی فریسیان از عیسی پرسیدند که چرا با گناهکاران مینشیند، او پاسخ داد: «طبیب به تندرستان نیاز ندارد، بلکه به بیماران نیاز دارد. من نیامدهام تا پارسایان را بخوانم، بلکه گناهکاران را.» این سخنِ عیسی، قلبِ تپندهیِ امیدِ ماست. او طبیبِ ماست. او در اتاقِ ۴۱۹، در تمامِ آن روزهایِ سخت، در کنارِ بنجامین بود. او از بنجامین جدا نبود. بنجامین، در آن رویایِ زیبایی که پدرش دید، در آن بعدازظهرِ روشن، با پیراهنِ سفید و شلواری خاکستری، به او گفت: «من خوبم.» این حقیقتِ مسیح است که در بنجامین جاری شده است. او اکنون در آن «ضیافتِ ابدی» است که همیشه رویایش را داشت.
رایانِ عزیز، تو برادرِ بنجامین هستی. پیوندِ میانِ شما، پیوندی است که مرگ نمیتواند آن را بشکند. وقتی به هواپیمایی در آسمان نگاه میکنی، وقتی به یادِ آن لحظههایی میافتی که با هم سوشی میخوردید یا در کنارِ مجسمهیِ ببر عکس میگرفتید، بدان که او در کنارِ توست. او در تو زندگی میکند. او از تو میخواهد که به پیش بروی، که با همان اشتیاقِ او به زندگی نگاه کنی، که بخندی و که عشق بورزی. تو تنها نیستی، زیرا بنجامین اکنون در نورِ مسیح، شفیعِ توست.
بنجامینِ ما، با آن «چاهِ آبِ پاک» در کامائو که به نامِ او جاری است، همچنان به تشنگانِ این جهان زندگی میبخشد. عشقِ او، مثلِ آبی که از آن چاه میجوشد، هرگز متوقف نمیشود. او در هر عملِ خیری که به نامش انجام میشود، در هر لبخندی که به یادش به لب میآوریم، حضور دارد. او به ما یاد داد که زندگی، نه در انباشتن، بلکه در هدیه دادن است. او که میخواست «کان چیم ایرلاینز» را بسازد، اکنون در پروازِ ابدیِ روحِ خود، ما را به سویِ خدا فرا میخواند.
امروز، وقتی از این محراب بیرون میروید، نگذارید بارِ سنگینِ «چراها» شما را متوقف کند. به جای آن، «چگونه» را انتخاب کنید. چگونه میتوانم امروز به یادِ بنجامین، لبخندی به کسی هدیه دهم؟ چگونه میتوانم در کارِ خیری سهیم باشم؟ او نرفته است؛ او در هر کدِ موفقی که نوشته میشود، در هر پروازِ هواپیمایی که در آسمان میبینید، در هر لحظهای که آلان و تائو در دعا با او پیوند میخورند، حضور دارد.
یک گامِ کوچک برای امروز: امشب، وقتی همه چیز در سکوت فرو میرود، به جای فکر کردن به فقدان، به آن لبخندِ درخشانِ بنجامین فکر کنید. چشمانتان را ببندید و تصور کنید او در جایی امن، در جایی که دیگر هیچ دردی نیست، در حالِ پرواز است. از او بخواهید که برای شما آرامش بیاورد. بگویید: «بنجامین، تو اکنون در نورِ خدایی، برای ما دعا کن.» خداوند شما را در آغوش میگیرد. او پدرِ یتیمان و تسلیبخشِ سوگواران است. تا آن روز که دوباره یکدیگر را در روشناییِ ابدی ملاقات کنید، با ایمان ادامه دهید. خداوند با شماست، امروز و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و حفظ کند، و چهرهیِ خود را بر شما بتاباند. در پناهِ مسیحِ زنده باشید.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.