به نام پدر و پسر و روحالقدس. در این روز مقدس که یاد سنت ترزای بزرگ را گرامی میداریم، در حضور خداوند جمع شدهایم تا کلام او را بشنویم و در دعاهایمان به یکدیگر قوت قلب ببخشیم.
ای عیسی مسیح، تو تسلیبخش دلهای شکستهای؛ بر ما رحم کن. ای خادم فروتن، تو رنجهای ما را بر خود گرفتی؛ بر ما رحم کن. ای نور جهان، تو تاریکیِ گور را شکستی؛ بر ما رحم کن.
تصور کنید در یک اتاقِ نیمهتاریک نشستهاید و تنها صدایی که به گوش میرسد، تیکتاکِ منظمِ ساعت روی دیوار است یا صدایِ آرامِ باد از لایِ پنجره. در چنین لحظاتی، وقتی سکوت بر خانه سایه میاندازد، ذهن ناخودآگاه به دنبالِ چیزی میگردد که به آن چنگ بزند. چیزی که به این همه درد و خالی بودن، معنایی بدهد. ما در زندگیمان با کلماتی سر و کار داریم که گاهی خیلی بزرگ به نظر میرسند — رنج، تقدیری که نمیفهمیم، و صندلیِ خالیِ کسی که تا همین چند ماه پیش، با همان لبخندِ معصومش خانه را پر از زندگی میکرد.
امروز در کتاب ایوب، با مردی روبرو میشویم که تمامِ این سکوت و تمامِ این درد را تا مغزِ استخوان چشیده است. ایوب روی خاکستر نشسته است، بدناش زخمی است، دوستانش دور او جمع شدهاند و به جای مرهم، زخم زبان میزنند و میگویند حتماً گناهی کردهای که به این روز افتادهای. اما در میانِ این تاریکیِ مطلق، وقتی همهچیز فرو ریخته است، ایوب جملهای میگوید که مثلِ یک رعد و برق در آسمانِ تاریک میدرخشد: «من میدانم که نجاتدهندهی من زنده است… و من او را با چشمانِ خود خواهم دید، نه با چشمِ دیگری.» ایوب به هیچکدام از استدلالهای دوستانش چنگ نمیزند؛ او به یک شخص چنگ میزند. او به نجاتدهندهای نگاه میکند که حتی در زیرِ خاکسترِ رنج هم زنده است.
این تصویرِ مردی که با چشمانِ خود خدا را میبیند، ما را میبرد به همان چیزی که بنجامینِ عزیزِ ما همیشه در درونِ خود داشت. بن، آن پسرِ درخشانی که ذهنش مانندِ یک سیستمِ دقیق و پیشرفته کار میکرد و با همان کنجکاویِ بیپایانش دربارهیِ پرواز و هواپیماها — همان رویایِ «کان چیم ایرلاینز» — حرف میزد، نگاهش همیشه به افقهای دوردست دوخته شده بود. او کسی نبود که در سطحیات بماند. وقتی او با آن نگاهِ متمرکز و هوشمندش به دنیای اطراف نگاه میکرد، چیزی فراتر از این زمینِ خاکی را میدید. او در قلبِ کوچکش، به قولِ سنت ترزایِ کودک عیسی، «راهِ کودکی» را رفته بود؛ راهِ اعتمادِ مطلق به دستهای پدری که هرگز خطا نمیکند.
میدانم که در این سه ماه، از سیزدهم ژوئن تا امروز، آلان و تائویِ عزیز، عبور از این روزها چقدر نفسگیر بوده است. میدانم وقتی به جایِ خالیِ بنجامین نگاه میکنید، وقتی به آن خندهها و آن حضورِ پر از شور و اشتیاق فکر میکنید، دردی در سینه دارید که هیچ زبانی قادر به بیانش نیست. و در میانِ این اندوه، گاهی آن فکرِ تلخ مثلِ خاری در ذهن میخلد که آیا جایی اشتباه کردیم، آیا کاری بود که نکردیم؟ امروز، با قدرتِ نامِ عیسی مسیح و در حضورِ این جمع، این بارِ سنگین را از روی شانههای شما برمیدارم. بیماریِ بنجامین هرگز مجازات نبود. هیچکس در این میان تقصیری ندارد. شما با تمامِ وجود، با عشقِ خالصانه و بیدریغ از او مراقبت کردید. خدا شما را بازخواست نمیکند؛ او شما را در آغوش میگیرد. برخی دردها فراتر از توانِ انسان و خارج از کنترلِ ماست. شما بیگناهید و عشقِ شما به بنجامین، تا ابد دستنخورده باقی مانده است.
به انجیلِ امروز نگاه کنید. عیسی شاگردانش را دو به دو به شهرها میفرستد و به آنها میگوید چیزی با خود نبرند، کیسه پول نداشته باشند، و به هر خانهای که وارد شدند بگویند: «سلام بر این خانه.» عیسی آنها را میفرستد در حالی که دستهایشان خالی است، اما قلبشان پر از حضورِ خداست. این همان سبکیِ ابدی است که بنجامین اکنون در آن قرار دارد. او با دستانی خالی از تعلقاتِ دنیا، اما با قلبی مملو از نور، به خانهیِ واقعیاش سفر کرده است. او در آن رویای پدرش، با آن شلوارکِ سبزرنگ و با چهرهای قوی و سالم، ایستاده بود و گفت: «Ba ơi, test nào con cũng qua hết...» بابا، همهی آزمونها را گذراندم. بنجامین از همهی آزمونهای این زندگیِ کوتاه، با قلبی پاک عبور کرد.
رایانِ عزیز، برادرِ کوچکتر و همسفرِ بنجامین، میدانم که چقدر دلت برای او تنگ شده است. برای آن لحظاتی که با هم دربارهیِ بازیها و آینده حرف میزدید. اما بدان که برادرت از بالای آن آسمانی که خودش همیشه عاشقش بود، به تو نگاه میکند. او میخواهد که تو با همان لبخند، با همان شجاعت ادامه دهی. تو تنها نیستی؛ پیوندِ شما با مرگ از بین نرفته، بلکه در قلبِ خدا محکمتر شده است.
بن به ما یاد داد که چگونه میتوان بخشنده بود. همان پسری که در پانزدهسالگی، وقتی دید عمویش در بستر بیماری است، unprompted، بدون اینکه کسی از او بخواهد، خواست تمام پساندازِ قلکاش را به او ببخشد. او پول را نداد، چون نیاز نبود، اما «پیشنهادِ قلبش» پیشِ خدا ثبت شد. این همان روحِ اسارتناپذیری است که خدا در او آفریده بود.
امروز، وقتی از این مکان خارج میشوید، بگذارید این بارِ گرانِ سوگ، کمکم جایش را به یک امیدِ آرام بدهد. امشب، وقتی به آسمان نگاه میکنید یا به آن مدلِ هواپیما روی میز، به یاد بیاورید که بنجامین در آرامشِ کامل است. یک گامِ کوچک برای امروز: در سکوتِ قلب خود، نامِ او را ببرید و از او بخواهید که برای شما از پدرِ آسمانی طلبِ آرامش کند. خداوند با شماست، امروز، فردا، و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و حفظ کند؛ خداوند رویِ خود را بر شما بگرداند و به شما آرامش عطا فرماید، امروز و تا ابد. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.