به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح، که در هر رنجی با ماست، بر همه شما باد.
خداوندا، تو که نورِ پاهای ما هستی، بر ما رحم کن. مسیحا، تو که شفادهنده جانهای خستهای، بر ما رحم کن. خداوندا، تو که پناهِ بیپناهانی، بر ما رحم کن.
تصور کنید در یک صبحِ زود، وقتی هوا هنوز گرگومیش است، به اتاق بنجامین نگاه میکنید. روی میز او، در میانِ کدهای پیچیده و نقشههایی که برای «کان چیم ایرلاینز» کشیده بود، یک کتاب یا یک یادداشت کوچک دیده میشود. بنجامین، آن پسرِ درخشانِ ما، همیشه در پیِ کشفِ حقیقت بود؛ نه فقط در ریاضیاتِ پیشرفته یا زیرساختهایِ ابری، بلکه در حقیقتِ وجود. او همان پسری بود که وقتی به پروازِ یک بوئینگ ۷۳۷ نگاه میکرد، در چشمانش نه فقط یک ماشینِ پرنده، بلکه شکوهِ خلقت را میدید. امروز، در قرائتِ اول از کتاب امثال، میخوانیم: «هر کلامِ خدا آزموده شده است؛ او سپری است برای کسانی که به او پناه میبرند.» بنجامین، در تمامِ لحظاتِ کوتاهِ اما پربارِ زندگیاش، آموخته بود که به این کلام پناه ببرد. او سپری داشت که از ایمانِ عمیق و قلبِ مهربانش ساخته شده بود.
گاهی ما فکر میکنیم که برایِ زیستن در مسیرِ خدا، باید کولهباری سنگین از دستاوردها یا داراییها داشته باشیم. اما به انجیلِ امروز نگاه کنید. عیسی دوازده شاگرد را میفرستد و به آنها میگوید: «هیچچیز برای سفر بر ندارید؛ نه عصا، نه توشه، نه پول، و نه حتی پیراهنی اضافی.» این فرمانِ عیسی، قلبِ تپندهیِ آزادیِ مسیحی است. او از ما میخواهد که «ساده» باشیم، «سبک» باشیم، و تنها به قدرتِ او تکیه کنیم. بنجامینِ ما، در جوهرهیِ وجودش، همین سادگی را داشت. او که میتوانست با آن ذهنِ تحلیلگر، پیچیدهترین مسائل را حل کند، در برابرِ خداوند قلبی به سادگیِ یک کودک داشت. او یاد گرفته بود که برایِ پرواز در آسمانِ ایمان، نیازی به بارِ اضافی نیست؛ فقط باید به خدا اعتماد کرد.
آلان و تائویِ عزیز، رایانِ قهرمان... میدانم که این سه ماه، از سیزدهم ژوئن تا امروز، برای شما مثلِ سفری در مه بوده است. میدانم که گاهی در سکوتِ خانه، وقتی به جایِ خالیِ بنجامین نگاه میکنید، دردی در سینه دارید که کلمات برای توصیفش ناتواناند. شاید گاهی از خودتان میپرسید: «آیا من در این سفرِ دشوار، چیزی را جا گذاشتم؟ آیا میشد مسیر را تغییر داد؟» امروز میخواهم با تمامِ وجودم، به عنوانِ خادمِ کلیسا، این بارِ سنگینِ گناهِ ساختگی را از شانههایتان بردارم. بیماریِ بنجامین، هرگز مجازاتِ خدا نبود. هیچیک از شما، نه در مراقبت، نه در عشق، و نه در هیچ لحظهای از آن مسیر، کوتاهی نکردید. خداوند، که خود پدر است، شما را متهم نمیکند. او شما را در آغوش میگیرد. برخی رنجها در این دنیایِ شکسته، فراتر از کنترلِ ما هستند؛ نه به ارادهیِ شما و نه به تقصیرِ شما. شما بهترین پدر و مادری بودید که یک پسر میتوانست آرزو کند. بنجامین در عشقِ شما غوطهور بود و آن عشق، او را تا ابدیت همراهی کرد. این فکر را که «باید کاری میکردم» از خود دور کنید؛ شما همه چیز را با عشقِ خالص انجام دادید.
بیایید به آن تصویرِ «سفرِ بدون توشه» برگردیم. عیسی به شاگردان میگوید: «هرجا وارد شدید، همانجا بمانید.» یعنی در هر شرایطی، حضورِ خدا را بپذیرید. بنجامین، در آخرین روزهایش، در آن اتاقِ بیمارستان، در حالی که رنج میکشید، همان کسی بود که با لبخندی آرام، به پدرش گفت: «من خوبم.» او در آن لحظه، «سفرِ ابدی» خود را آغاز کرده بود. او به ما یاد داد که حتی وقتی همهچیز را از دست میدهیم، وقتی قدرتِ بدنی تحلیل میرود، «روح» میتواند پرواز کند. او اکنون در آن «ضیافتِ ابدی» است که همیشه رویایش را داشت. او در آن «چاهِ آبِ پاک» در کامائو که به نامِ او جاری است، همچنان به تشنگان زندگی میبخشد. عشقِ او، مثلِ آبی که از آن چاه میجوشد، هرگز متوقف نمیشود. او در هر عملِ خیری که به نامش انجام میشود، زنده است.
رایانِ عزیز، تو برادرِ بنجامین هستی. این پیوند، پیوندی است که مرگ نمیتواند آن را بشکند. وقتی به آسمان نگاه میکنی، وقتی صدایِ موتورِ یک هواپیما را میشنوی، بدان که بنجامین در کنارِ توست. او از تو میخواهد که با همان کنجکاویِ همیشگیات، به دنیا نگاه کنی. او میخواهد که تو بخندی، که تو با قدرتِ تمام زندگی کنی. تو تنها نیستی، زیرا او اکنون در نورِ مسیح، شفیعِ توست. او در کنارِ قدیسانی مثلِ پادره پیو که امروز یادش را گرامی میداریم، ایستاده است؛ قدیسی که خود رنجهایِ بزرگی کشید اما هرگز ایمانش را به «سپرِ کلامِ خدا» از دست نداد.
امروز، وقتی از این محراب بیرون میروید، نگذارید بارِ سنگینِ «چراها» شما را متوقف کند. به جای آن، «چگونه» را انتخاب کنید. چگونه میتوانم امروز به یادِ بنجامین، لبخندی به کسی هدیه دهم؟ چگونه میتوانم در کارِ خیری سهیم باشم؟ او نرفته است؛ او در هر لحظهای که آلان و تائو در دعا با او پیوند میخورند، حضور دارد. یک گامِ کوچک برای امروز: امشب، وقتی همه چیز در سکوت فرو میرود، به جای فکر کردن به فقدان، به آن لبخندِ درخشانِ بنجامین فکر کنید. چشمانتان را ببندید و تصور کنید او در جایی امن، در جایی که دیگر هیچ دردی نیست، در حالِ پرواز است. از او بخواهید که برای شما آرامش بیاورد. بگویید: «بنجامین، تو اکنون در نورِ خدایی، برای ما دعا کن.» خداوند شما را در آغوش میگیرد. او پدرِ یتیمان و تسلیبخشِ سوگواران است. تا آن روز که دوباره یکدیگر را در روشناییِ ابدی ملاقات کنید، با ایمان ادامه دهید. خداوند با شماست، امروز و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و حفظ کند؛ نورِ چهرهاش را بر شما بتاباند و به شما آرامش عطا فرماید. به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.