به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح، که در هر لحظه با ماست، بر همه شما باد.
خداوندا، ما را ببخش که گاهی در هیاهویِ جهان، تو را فراموش کردیم. خداوند رحمت فرما. مسیحا، رحمت فرما. خداوندا، رحمت فرما.
در گوشهای از زندگیِ بنجامینِ عزیز، در میانِ آن همه نقشههایِ دقیق برای هواپیماها و کدهای پیچیدهای که با هوشِ سرشارش مینوشت، یک لحظه وجود داشت که شاید سادهترینِ لحظات بود، اما تمامِ حقیقتِ وجودِ او را در خود داشت. به یاد بیاورید آن روزی را که بنجامین در فروشگاهی، با همان عینکِ آفتابی که روی سرش گذاشته بود و زنجیرِ نقرهای که دورِ گردنش میدرخشید، در صفِ صندوق ایستاده بود. او، با آن لبخندِ شیطنتآمیز و چهرهای که در یک لحظه به یک شکلکِ بامزه تبدیل میشد، یک کارِ روزمره و ساده را به یک خاطرهیِ شیرینِ خانوادگی تبدیل میکرد. او در آن لحظه، نه یک نابغهیِ رایانهای بود، نه یک مسافرِ جهاندیده؛ او فقط یک پسرِ پانزدهسالهیِ شاد بود که میدانست چطور از لحظههایِ کوچک، شادیِ بزرگ بسازد. این «آمادگیِ برای شادی»، همان چیزی است که امروز در انجیلِ لوقا به آن دعوت شدهایم.
عیسی به ما میگوید: «کمرهای خود را ببندید و چراغهای خود را روشن نگاه دارید.» این تصویرِ یک انتظارِ فعال است. نه انتظاری که در آن دست روی دست بگذاریم و به تماشایِ گذرِ زمان بنشینیم، بلکه انتظاری که در آن، مانندِ خدمتکارانی که منتظرِ بازگشتِ اربابشان هستند، آمادهایم. عیسی میگوید: «خوشا به حالِ آن غلامانی که چون ارباب بیاید، آنان را بیدار یابد.» این بیداری، همان چیزی است که بنجامین در تمامِ پانزده سالِ زندگیاش داشت. او بیدار بود؛ او با اشتیاق زندگی کرد، با کنجکاوی آموخت، و با قلبی که برایِ دیگران میتپید، چراغِ عشقش را همواره روشن نگاه داشت. او برایِ هر لحظه، آمادهیِ لبخند زدن بود، آمادهیِ تجربه کردنِ یک طعمِ جدید، حتی اگر آن طعم، تندیِ یک غذایِ تایلندی باشد که او را به خنده و گریه میانداخت.
اما بیایید در این لحظه، در برابرِ این کلام و در حضورِ خدا، کمی صادق باشیم. این چهار ماه گذشته، از سیزدهم ژوئن تا امروز، برای شما آلان و تائویِ عزیز، و برای رایانِ عزیز، چقدر سنگین گذشته است. میدانم. گاهی وقتها در سکوتِ خانه، وقتی چشمتان به وسایلِ او میافتد، وقتی به یاد میآورید که او چطور با آن لبخندِ درخشان در عکسها کنارِ برادرش رایان ایستاده بود، دردی در سینهتان میپیچید که هیچ واژهای توانِ وصفِ آن را ندارد. گاهی این وسوسه به سراغِ انسان میآید که به عقب نگاه کند و بپرسد: «آیا من کاری را از قلم انداختم؟ آیا مراقبتِ من کافی بود؟» بگذارید امروز، این سنگِ گرانِ گناهِ خیالی و سرزنشِ خویش را از روی سینهتان برداریم. هیچ پدر و مادری نمیتواند طوفانی را که از جای دیگری برمیخیزد پیشبینی کند. هیچ مراقبتی، هیچ دانشی، و هیچ دقتی نمیتوانست آن رنجی را که بر جسمِ بنجامین وارد شد، متوقف کند. این رنج، هرگز و ابداً مجازاتِ الهی نیست؛ خطایِ شما هم نیست. خداوند، آن خدایی که پولس در رساله به افسسیان از او سخن میگوید، خدایی است که «میخواهد رازِ ارادهاش را» بر ما آشکار کند، رازی که در مسیح عیسی نهفته است. او شما را بازخواست نمیکند، بلکه در این دردِ عمیق، در کنارِ شماست.
پولسِ قدیس مینویسد: «به من، که از همه مقدسان کوچکترم، این فیض عطا شد تا بشارت دهم.» بنجامینِ عزیزِ ما، که همیشه به دنبالِ اتصال بود — از اتصالِ سیستمهای ابری تا اتصالِ قلبهایِ خانواده — امروز در مسیح به آن صلحِ کامل رسیده است. او که در عکسها، با آن نگاهِ کنجکاو در میانِ جعبههایِ هواپیماهایِ مدل، همیشه نوری از مهربانی را ساطع میکرد، به ما آموخت که هر انسانی، فارغ از طولِ زندگیاش، «پروژهای» است که خدا با عشقِ تمام آن را به پایان رسانده است. او اکنون در آن «ضیافتِ ابدی» است که عیسی در انجیل از آن سخن میگوید؛ جایی که ارباب، خدمتکارانِ خود را به سفره مینشاند و خود به خدمتِ آنان میپردازد. تصور کنید بنجامین را در آن ضیافت، با همان نگاهِ کنجکاو و لبخندی که تمامِ وجودش را روشن میکرد، در حالی که در حضورِ خداوند آرام گرفته است.
رایانِ عزیز، تو برادرِ بنجامین هستی؛ تو وارثِ آن ذهنِ درخشان و آن قلبِ بزرگ هستی. تو با برادرت دنیا را گشتی و از آینده گفتی. بنجامین اکنون از جایگاهی بلندتر، از فرازِ آسمانهایی که همیشه عاشقشان بود، تو را میبیند. او از تو میخواهد که با همان شور، با همان مهربانی و با همان لبخند، به جلو بروی. پیوندِ شما هرگز قطع نشده است؛ این پیوند در قلبِ خدا محکمتر از همیشه پابرجا ست. هر بار که به آسمان نگاه میکنی و هواپیمایی را میبینی که اوج میگیرد، بدان که برادرت در نورِ ابدیِ پدر آرام گرفته است و تو را با عشقی عمیق نگاهبانی میکند.
آلان و تائویِ عزیز، خداوند میداند که شما چه میکشید. او میداند که هر روزِ شما، دعایی است که با اشک نوشته میشود. این دعا، همان «کوبیدنِ» عاشقانه بر درِ خانهیِ خداست. بنجامینِ شما، آن پسرِ درخشان که در پانزده سال، بیش از بسیاری از ما سفر کرد و جهان را دید، اکنون در سفرِ ابدیاش، شفیعِ شماست. او که در آن «چاهِ آبی» که در ویتنام به نامش حفر شد، در آن قطراتِ آبی که به تشنهای میرسد، همچنان در حالِ بخشش و عشقورزی است، به شما نشان میدهد که عشقِ او پایان نیافته است. عشقِ او، همچون رودی جاری، در جهان ادامه دارد و قلبهایِ بسیاری را به سویِ خدا میخواند. این «چاهِ عشق»، همان چشمهای است که مزمورِ امروز از آن میگوید: «شما با شادی از چشمههای نجات آب خواهید کشید.»
امروز، وقتی از این مکان بیرون میروید، این کارِ کوچک را با خود ببرید: امشب، در سکوتِ خانه، وقتی به جایِ خالیِ او نگاه میکنید، نفسِ عمیقی بکشید، نامِ بنجامین را با آرامش ببرید و بگویید: «خداوندا، او در دستِ توست و ما نیز در پناهِ تو هستیم.» اجازه دهید این امید، قویتر از اندوهتان باشد. خداوند با شماست، امروز، فردا، و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و نگاه دارد. باشد که نورِ مسیح بر زندگیِ شما بتابد و آرامشِ او در قلبهایتان ساکن شود.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.