به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح با همه شما باشد که امروز در این فضای قدسی گرد هم آمدهاید تا در کلام خدا تأمل کنیم.
خداوندا، تو که پناهگاه ما در هر نسل هستی، بر ما رحم کن. مسیحا، تو که زندگی را به ما بخشیدی و ما را در آغوش میگیری، بر ما رحم کن. خداوندا، تو که حکمت قلب را به ما میآموزی، بر ما رحم کن.
تصور کنید در یک عصرِ تابستانی، کنارِ پنجرهای نشستهاید و به آسمانِ آبی خیره شدهاید. هواپیمایی از دوردستها در حالِ عبور است، خطی سفید و باریک بر پهنهیِ لاجوردیِ آسمان میکشد و آرامآرام محو میشود. بنجامینِ ما، آن پسرِ درخشان که نگاهش همیشه به افقهایِ دور بود، در چنین لحظاتی نه فقط یک ماشینِ پرنده، بلکه شکوهِ خلقت و نظمِ دقیقِ الهی را میدید. او که میتوانست پیچیدهترین کدهایِ برنامهنویسی را بنویسد، در قلبش اشتیاقی داشت که هیچ کدی نمیتوانست آن را محدود کند. او میخواست «کان چیم ایرلاینز» را بسازد، رویایی که شاید در نگاهِ دنیوی ساده به نظر برسد، اما در نگاهِ او، پروازی بود به سویِ بینهایت.
امروز در کتابِ جامعه میخوانیم: «پوچیِ پوچیها... همه چیز پوچی است.» این کلامِ کوهلِت، شاید در ابتدا سرد و ناامیدکننده به نظر برسد. «خورشید طلوع میکند و غروب میکند... رودها به دریا میروند اما دریا پر نمیشود.» این تصویرِ چرخهیِ تکراریِ جهان است. وقتی ما سوگواریم، وقتی جایِ خالیِ کسی که عاشقش بودیم در خانه سنگینی میکند، زندگی دقیقاً همینطور به نظر میرسد: تکراری، بیمعنا، و فرساینده. ما به آن صندلیِ خالی نگاه میکنیم و میپرسیم: «آیا این همه تلاش، این همه عشق، این همه رویا، تنها برایِ این بود که به غبار برگردد؟»
بنجامینِ عزیز، تو که همیشه با کنجکاویِ بیپایانت به دنیا نگاه میکردی، تو که در همان پانزده سال، بیشتر از بسیاری از ما جهان را دیده بودی، امروز به ما چه میگویی؟ آیا زندگیِ تو، آن لبخندِ گرمت، آن پیشنهادِ معصومانه برایِ بخشیدنِ تمامِ پساندازت به عمو ویلیام، همگی در چرخهیِ «پوچی» گم شدند؟ نه. من به شما میگویم که نه. کلامِ خدا در جامعه، تنها توصیفی از دنیایِ بدونِ مسیح است. اما ما در دنیایِ مسیح زندگی میکنیم، دنیایی که در آن، هر قطرهیِ اشکی که ریخته میشود، در ظرفِ خداوند جمع میشود.
به انجیلِ امروز نگاه کنید. هیرودیسِ پادشاه، در آشفتگیِ درونیِ خود غرق شده است. او دربارهیِ عیسی میشنود و میگوید: «یحیی را من گردن زدم. پس این کیست که چنین کارهایِ عظیمی میکند؟» هیرودیس در جستجویِ حقیقت است، اما او در «پوچیِ» قدرتِ خود اسیر شده است. او میخواهد عیسی را ببیند، اما نه برایِ ایمان آوردن، بلکه برایِ آرام کردنِ وجدانِ ناآرامش. او در همان چرخهیِ تکراریِ جامعه گیر کرده است؛ چرخهای که در آن، تنها چیزی که میبیند، مرگ و قدرت است. اما عیسی، در همان حال، در حالِ بشارتِ پادشاهیِ خداست. او در حالِ شفایِ قلبهایِ شکسته است.
میدانم که بسیاری از شما، آلان و تائویِ عزیز، و تو رایانِ عزیز، در این سه ماهِ گذشته، در همان «اتاقِ ۴۱۹» که در خوابِ پدر دیده شد، ماندهاید. میدانم که آن لحظاتِ دشوار، آن لحظاتی که بنجامین سعی میکرد نفس بکشد و پدرش او را در آغوش میگرفت، هنوز در ذهنتان زنده است. شاید گاهی با خود میگویید: «آیا من میتوانستم کاری کنم؟ آیا راهی بود که او بیشتر بماند؟» امروز میخواهم به عنوانِ خادمِ کلیسا، با قدرتِ نامِ عیسی مسیح، این بارِ سنگینِ گناهِ ساختگی را از شانههایتان بردارم. بیماریِ بنجامین، هرگز مجازاتِ خدا نبود. هیچیک از شما، نه در مراقبت، نه در عشق، و نه در هیچ لحظهای از آن مسیر، کوتاهی نکردید. شما بهترین پدر و مادری بودید که یک پسر میتوانست آرزو کند. خداوند، که خود پدر است، شما را متهم نمیکند. او شما را در آغوش میگیرد. برخی رنجها در این دنیایِ شکسته، فراتر از کنترلِ ما هستند؛ نه به ارادهیِ شما و نه به تقصیرِ شما. شما بیگناهید. اجازه دهید این حقیقت در قلبتان بنشیند: شما همهچیز را با عشقِ خالص انجام دادید.
بنجامین در آن رویایِ پدرش، با پیراهنِ سفید و شلواری خاکستری، به او گفت: «من خوبم.» او حقیقت را گفت. او اکنون در آن «ضیافتِ ابدی» است که همیشه رویایش را داشت. او دیگر در چرخهیِ «پوچی» نیست. او در ابدیتِ مسیح است. او در آن «چاهِ آبِ پاک» که به نامِ او در کامائو جاری است، همچنان به تشنگانِ این جهان زندگی میبخشد. عشقِ او، مثلِ آبی که از آن چاه میجوشد، هرگز متوقف نمیشود. او در هر عملِ خیری که به نامش انجام میشود، زنده است.
رایانِ عزیز، برادرِ بنجامین، تو تنها نیستی. پیوندِ میانِ شما، پیوندی است که مرگ نمیتواند آن را بشکند. وقتی به آسمان نگاه میکنی، وقتی صدایِ موتورِ یک هواپیما را میشنوی، بدان که او در کنارِ توست. او از تو میخواهد که با همان کنجکاویِ همیشگیات به دنیا نگاه کنی. او میخواهد که تو بخندی، که تو با قدرتِ تمام زندگی کنی، که به رویاهایِ خودت برسی. تو وارثِ آن قلبِ مهربان هستی. بنجامین اکنون در نورِ مسیح، شفیعِ توست.
امروز، وقتی از این محراب بیرون میروید، نگذارید بارِ سنگینِ «چراها» شما را متوقف کند. به جای آن، «چگونه» را انتخاب کنید. چگونه میتوانم امروز به یادِ بنجامین، لبخندی به کسی هدیه دهم؟ چگونه میتوانم در کارِ خیری سهیم باشم؟ او نرفته است؛ او در هر لحظهای که آلان و تائو در دعا با او پیوند میخورند، حضور دارد. یک گامِ کوچک برای امروز: امشب، وقتی همه چیز در سکوت فرو میرود، به جای فکر کردن به فقدان، به آن لبخندِ درخشانِ بنجامین فکر کنید. چشمانتان را ببندید و تصور کنید او در جایی امن، در جایی که دیگر هیچ دردی نیست، در حالِ پرواز است. از او بخواهید که برای شما آرامش بیاورد. بگویید: «بنجامین، تو اکنون در نورِ خدایی، برای ما دعا کن.» خداوند شما را در آغوش میگیرد. او پدرِ یتیمان و تسلیبخشِ سوگواران است. تا آن روز که دوباره یکدیگر را در روشناییِ ابدی ملاقات کنید، با ایمان ادامه دهید. خداوند با شماست، امروز و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و نگاه دارد؛ او چهرهیِ خود را بر شما بتاباند و به شما آرامش بخشد. به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.