به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح که ما را در محبت خود نگاه میدارد، با همه شما باشد.
خداوندا، تو که بخشندهای، بر ما رحم کن. مسیحا، تو که نزدیکی به آنان که تو را میخوانند، بر ما رحم کن. خداوندا، تو که در کلامت ما را به سوی خود میخوانی، بر ما رحم کن.
تصور کنید در یک فرودگاه شلوغ ایستادهاید. مسافران با عجله به این سو و آن سو میروند، هر کس به دنبالِ پروازِ خودش است، هر کس به دنبالِ مقصدی که در بلیطش نوشته شده. در میان این همه هیاهو، پسر نوجوانی را میبینید که با چشمانی درخشان و کنجکاو، به حرکتِ هواپیماها در باندِ فرودگاه خیره شده است. او بنجامینِ ماست. او که با ذهنی تیزبین، نه تنها سازوکارِ پرواز، بلکه عمقِ پیوندهایِ انسانی را درک میکرد. او در همان پانزده سالگی، میدانست که زندگی، نه در سرعتِ رسیدن، بلکه در کیفیتِ حضور است. امروز، عیسی در انجیل، ما را به باغِ انگورِ خود میخواند؛ باغی که در آن، زمانبندیِ خدا با منطقِ حسابگرِ ما متفاوت است. او از کارگرانی میگوید که در ساعاتِ مختلفِ روز به کار گرفته شدند، اما در پایان، همگی مزدِ یکسانی گرفتند. این برایِ ذهنِ منطقیِ ما، برایِ ما که همیشه میخواهیم «عدالت» را با ترازو بسنجیم، عجیب است. اما گوش کنید: «آیا چشمِ تو حسود است، چون من سخاوتمندم؟»
بنجامینِ عزیزِ ما، این سخاوتِ الهی را به شکلی غریزی درک میکرد. به یاد بیاورید آن لحظهای که او در دوازدهسالگی، بی آنکه کسی از او بخواهد، پیشنهاد کرد تمامِ پساندازِ قلکش را برایِ عمو ویلیام که دچارِ سکته شده بود تقدیم کند. او قلک را نشکست، او آن را خالی نکرد؛ او فقط «پیشنهاد» داد. اما در منطقِ خدا، همان «نیتِ قلب» که به سمتِ دیگری متمایل شد، همانجا بود که بنجامین واردِ باغِ انگورِ خداوند شد. او در آن لحظه، «مزدِ ابدی» را دریافت کرد، زیرا قلبی داشت که برایِ دیگران میتپید. او به ما یاد داد که بزرگیِ یک انسان، به طولِ سالهایِ عمرش نیست، بلکه به وسعتِ عشقی است که در همان سالهایِ کوتاه، در خاکِ این جهان کاشته است.
آلان و تائویِ عزیز، رایانِ قهرمان... میدانم که این سه ماهِ پس از سیزدهم ژوئن، برای شما شبیه به راه رفتن در مه بوده است. میدانم که گاهی صبحها، وقتی خورشید به اتاقِ بنجامین میتابد، جایِ خالیِ آن حضورِ گرم، دردی را در سینه زنده میکند که گویی هرگز آرام نمیگیرد. میدانم که گاهی در سکوتِ شب، سوالهایِ بیجواب به سراغتان میآیند. ممکن است با خود زمزمه کنید: «چرا او؟ چرا اینقدر زود؟ آیا من میتوانستم کاری کنم؟» میخواهم امروز، با تمامِ احترام و با تکیه بر کلامِ خدا، سنگی را از شانههایتان بردارم. بیماریِ بنجامین، هرگز مجازاتِ خدا نبود. هیچیک از شما، نه در مراقبت، نه در عشق، و نه در هیچ لحظهای از آن مسیرِ دشوار، کوتاهی نکردید. خداوند، که خود پدر است، شما را متهم نمیکند. او شما را در آغوش میگیرد. برخی رنجها در این دنیایِ شکسته، فراتر از کنترلِ ما هستند؛ نه به ارادهیِ شما، نه به تقصیرِ شما. شما بهترین پدر و مادری بودید که یک پسر میتوانست آرزو کند. بنجامین در عشقِ شما غوطهور بود و آن عشق، او را تا آستانهیِ ابدیت همراهی کرد. این بارِ گناهِ ساختگی را زمین بگذارید و بگذارید نورِ مسیح بر این زخم بتابد. شما بیگناهید و خداوند شما را در پناهِ خود دارد.
پولسِ رسول در قرائتِ دوم به ما میگوید: «برای من زندگی مسیح است و مرگ سود.» این کلمات برایِ ما که داغداریم، شاید سخت باشد. اما پولس از واقعیتی سخن میگوید که بنجامینِ ما اکنون در آن است. او اکنون در «ضیافتِ ابدی» است، جایی که دیگر هیچ «تست» یا «آزمایشی» وجود ندارد. همانطور که در خوابِ پدرش گفت: «من همیشه مراقبِ شما هستم.» او حقیقت را گفت. او در هر پرندهای که در آسمان میبینید، در هر لبخندی که رایان به یادِ برادرش میزند، و در هر لحظهای که آلان و تائو در سکوتِ دعا با او پیوند میخورند، حضور دارد. او در آن «چاهِ آبِ پاک» در کامائو که به نامِ او جاری است، همچنان به تشنگان زندگی میبخشد. عشقِ او، مثلِ آبی که از آن چاه میجوشد، هرگز متوقف نمیشود.
رایانِ عزیز، تو برادرِ بنجامین هستی؛ تو وارثِ آن مهربانی و آن لبخندِ درخشان هستی. بنجامین در تو زنده است. وقتی به آسمان نگاه میکنی و هواپیمایی را میبینی، بدان که او در کنارِ توست، با همان اشتیاقِ همیشگی، با همان نگاهِ کنجکاو. او تو را تشویق میکند که به پیش بروی، که زندگی کنی، که بخندی و که عشق بورزی. تو تنها نیستی، زیرا پیوندِ برادری، پیوندی است که مرگ نمیتواند آن را بگسلد. او اکنون در آن «ضیافتِ ابدی» در کنارِ قدیسانی چون کارلو آکوتیس ایستاده است. دو روحِ جوان، دو عاشقِ تکنولوژی، دو فرشته که اکنون برای شما شفاعت میکنند. آنها برای پزشکان، برای دانشمندان، و برای تمامِ خانوادههایی که در این مسیرِ سخت حرکت میکنند، دعا میکنند.
امروز، وقتی از این محراب بیرون میروید، نگذارید بارِ سنگینِ «چراها» شما را متوقف کند. به جای آن، «چگونه» را انتخاب کنید. چگونه میتوانم امروز به یادِ بنجامین، لبخندی به کسی هدیه دهم؟ چگونه میتوانم در کارِ خیری که به نامِ او انجام میشود، سهیم باشم؟ او نرفته است؛ او در هر کدِ موفقی که نوشته میشود، در هر پروازِ هواپیمایی که در آسمان میبینید، در هر لبخندی که به یادِ او به لب میآورید، حضور دارد. او در آن لحظهای که پدرش در خواب دید با پیراهنِ سفید و شلواری خاکستری در یک بعدازظهرِ روشن به دیدارشان آمده، به ما میگوید که او در نور است. او به ما میگوید که «من هستم، من خوبم، من با شمایم.» این وعدهیِ مسیح است که در بنجامین به حقیقت پیوسته است.
یک گامِ کوچک برای امروز: امشب، وقتی همه چیز در سکوت فرو میرود، به جای فکر کردن به فقدان، به آن لبخندِ درخشانِ بنجامین فکر کنید. چشمانتان را ببندید و تصور کنید او در جایی امن، در جایی که دیگر هیچ دردی نیست، در حالِ پرواز است. از او بخواهید که برای شما آرامش بیاورد. بگویید: «بنجامین، تو اکنون در نورِ خدایی، برای ما دعا کن.» خداوند شما را در آغوش میگیرد. او پدرِ یتیمان و تسلیبخشِ سوگواران است. تا آن روز که دوباره یکدیگر را در روشناییِ ابدی ملاقات کنید، با ایمان ادامه دهید. خداوند با شماست، امروز و تا ابد. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و در پناهِ خود نگاه دارد. به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.