به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح، محبت خدای پدر، و شراکت روحالقدس با همه شما باشد.
خداوندا، بر ما رحمت فرما، زیرا به تو پناه آوردهایم. مسیحا، بر ما رحمت فرما، که جانهای خسته را حیات میبخشی. خداوندا، بر ما رحمت فرما، و ما را به زندگی جاودان رهنمون شو.
خواهران و برادران عزیز در مسیح،
تصویر بیابانی خشک را در ذهن خود مجسم کنید… دشتی خاموش و بیکران، پوشیده از استخوانهایی که باد و آفتاب، تمام رطوبت و حیات را از تار و پودشان مکیدهاند. حزقیال نبی در میان این وادیِ سکوت قدم میزند. هیچ صدایی جز خشخش سنگریزهها و شکستنِ تردِ شاخههای خشک شنیده نمیشود. همهچیز بوی نیستی، پایان، و غیرممکن بودن میدهد.
درست در همان لحظه، صدایی آسمانی سکوت سنگین دره را میشکند: «ای پسر انسان، آیا این استخوانها میتوانند زنده شوند؟»… حزقیال که سنگینی اندوه را میشناسد و محدودیت چشم انسان را میداند، به خاک مینگرد و سپس رو به آسمان میکند و پاسخی فروتنانه میدهد: «ای خداوند، تو خود میدانی.» او نه انکار میکند و نه با اتکا به دیدههای خود ادعایی میورزد؛ او همه چیز را به دستهای خالق میسپارد.
و ناگهان… بادی آغاز به وزیدن میکند. صدایی در دره میپیچد. نسیمی نامرئی، اما پرقدرت، از چهار گوشه جهان فرا میرسد. روحی زنده، نَفَسی الهی، در کالبدهای خاموش دمیده میشود؛ استخوان به استخوان میپیوندد، گوشت و پی میروید و لشکری عظیم از دل خاکستر بر پاهای خویش میایستند.
این نَفَسِ حیاتبخش چیست؟ این بادی که میتواند بر بزرگترین خاموشیها غلبه کند، کدام است؟
امروز در انجیل متی، عیسی مسیح به ما پاسخ میدهد. وقتی فقیه شریعت از او میپرسد که بزرگترین حکم چیست، عیسی او را به فرمولهای خشک یا آیینهای بیروح هدایت نمیکند؛ او از همان نَفَس اصیل پرده برمیدارد: «خداوند، خدای خود را با تمام دل، با تمام جان، و با تمام ذهن خود محبت نما… و همسایهات را همچون خویشتن.»
محبت… این است نَفَسِ زنده خدا. این همان نیروی جاودانی است که هیچ مرگی نمیتواند آن را بخشکاند، هیچ قبری نمیتواند آن را حبس کند، و هیچ فراقی قادر نیست پیوند آن را از هم بگسلد.
اما بیایید پیش از آنکه به این امید پرشکوه تکیه کنیم، با حقیقتِ درد روبهرو شویم… حقیقت را باید پیش از تسلی گفت، تا مرهم بر خودِ زخم بنشیند، نه بر روی نقاب آن.
امروز درست نه هفته گذشته است… شصت و سه روز از سیزدهم ژوئن میگذرد، روزی که بنجامین عزیز، Ben ما، به خانه ابدی بال گشود. نه هفته است که خانه بدون صدای گامهای او، بدون صدای خندههای گرمش، و بدون آن نگاههای پر از پرسش و اشتیاقش به سر میبرد. نه هفته است که صبحها با سنگینی جای خالی او آغاز میشود و شبها با اشکی در خلوت به پایان میرسد.
برای یک پدر و مادر، برای آلان و تائوی عزیز، و برای برادری چون رایان، این وادی گاهی درست شبیه همان دشت حزقیال به نظر میرسد؛ جایی که دل انسان از شدت درد احساس خشکی میکند و واژهها برای بیان حجم این فقدان، ناتوان میشوند. انسان در دل تاریکی شب گاهی با خود زمزمه میکند: «امید ما چه شد؟ آیا این دل شکسته هرگز التیام خواهد یافت؟»
و شاید در خلوتترین گوشه قلب، زمزمهای تاریکتر هم سراغ انسان بیاید؛ سنگینیِ سرزنشِ خود… آن فکر آزاردهندهای که میپرسد: «آیا چیزی را ندیدیم؟ آیا میتوانستیم کار بیشتری بکنیم؟»
امروز گوش بسپارید به کلام مسیح در انجیل یوحنا، آنگاه که از او درباره رنج پرسیدند، و او قاطعانه پاسخ داد: نه گناه این شخص بود و نه گناه والدین او. بیماری و درد هرگز مجازات نیستند. رنجهای این جهان خاکی، اتفاقاتی خارج از اراده و تدبیر انسانند و هیچ هوشیاری زمینی نمیتوانست سرنوشت را دگرگون سازد. ای پدر و مادر داغدار، این بار سنگین سرزنش را از شانههای خود بردارید. خداوند شما را به خاطر هیچچیز متهم نمیکند؛ شما تا آخرین نفس با تمام دل، جان و مهر خود مادری و پدری کردید. اجازه دهید قلبتان پاک از هر گمان خطایی، فقط در آغوش رحمت پدر آسمانی بیارامد.
و اینجاست که نور انجیل بر تاریکی میتابد…
خداوند به حزقیال وعده میدهد: «اینک من قبرهای شما را خواهم گشود و شما را از قبرهایتان برخواهم آورد، ای قوم من! و روح خود را در شما خواهم نهاد تا زنده شوید.»
قبر پایان داستان نیست؛ پایان داستان، نَفَسِ خداوند است. مرگ آخرین کلمه نیست؛ محبت، ابدی است.
وقتی به زندگی بنجامین نگاه میکنیم، نوجوانی را میبینیم که زندگیاش تجلی زیبایی از همین دو حکم اعظم مسیح بود: دوست داشتن با تمام ذهن، و دوست داشتن با تمام دل.
بنجامین وو ذهنی درخشان و سرشار از نبوغ داشت. در ریاضیات و منطق، در دنیای پیچیده کدها و فناوریهای نوین، ذهنی شگفتانگیز داشت که جلوتر از سنش حرکت میکرد؛ او خدا را با تمام «ذهن» خود در درک نظم و زیبایی آفرینش تمجید میکرد. اما بالاتر از نبوغ علمیاش، این «قلب» Ben بود که او را متمایز میساخت.
آیا آن اشتیاق زلال او را برای پرواز به یاد میآورید؟ آن علاقهای که از کودکی به هواپیماها و آسمانها داشت؟
روزی را به یاد بیاورید که بنجامین در کنار برادر عزیزش، رایان، بر بلندای تپهای کنار فنسهای فرودگاه ایستاده بود. بن با آن پلیور سبزرنگش، دست در دست برادر، با چشمانی پر از کنجکاوی و شگفتی به باندهای پرواز چشم دوخته بود… او پرندههای آهنین غولپیکری را تماشا میکرد که چطور بر بال نسیم و باد سوار میشوند و به سوی بیکران اوج میگیرند. او به شوخی از خط هوایی خودش سخن میگفت و با خندهای شیرین، شادی را در جمع خانواده جاری میساخت. برای Ben، آسمان نه یک مرز، بلکه افقی بیپایان برای کشف و امید بود.
و محبت او به همسایه چگونه بود؟
آن روزی را به یاد آورید که عمویش در بستر بیماری بود؛ بنجامینِ نوجوان، بدون آنکه کسی از او بخواهد و بدون هیچ ادعایی، پیش آمد و قلک پسانداز کوچکش را نشان داد و با تمام خلوص گفت حاضر است تمام آنچه را که با شوق برای خود جمع کرده، تقدیم کند تا عمویش شفا یابد. او هرگز نیازی پیدا نکرد آن قلک را بشکند، اما آن «پیشنهاد»، آن نیت خالصانه و بیدریغ، عیار واقعی قلب او را نشان داد. این یعنی محبت به همسایه همچون خویشتن؛ محبتی پاک و بیپیرایه که مستقیماً از نَفَس خدا سرچشمه میگیرد.
زندگی بنجامین کوتاه بود، اما کامل شد؛ زیرا در ترازوی پادشاهی خدا، عمر انسان با تعداد سالها شمرده نمیشود، بلکه با عمق محبتی سنجیده میشود که در آن سالها نثار شده است.
اکنون نه هفته است که بن دیگر بر روی زمین نیست، اما او در دشت خاموشی نمانده است. روحی که حزقیال از آن نبوت کرد، در او دمیده شده است. Benjamin Vo اکنون در ضیافت پرنور آسمان، در آغوش آرامشبخش عیسی مسیح و در پناه پرمهر مریم مقدس، پروازی ابدی و آزاد را تجربه میکند؛ پروازی فراتر از تمام ابرها و دردهای زمینی.
روی سخنم امروز با شماست، آلان و تائوی گرامی… به چشمان رایان عزیز نگاه کنید. محبتی که در وجود Ben جاری بود، اکنون در قلب برادرش میتپد. برای رایان، برای عشقی که با هم بنا کردید، و به یاد روح بلند بنجامین، هر روز نفسی تازه بکشید. خداوند به شما نمیگوید که اندوهگین نباشید؛ اما میگوید در میان این وادی، دست او را بگیرید که شما را از قعر تاریکی بیرون میکشد.
و به همه کسانی که از راه دور با این جمع همنوا هستید — به عموها، عمهها، و دوستانی که در گوشه و کنار جهان دل در گرو این یاد دارند؛ و بهویژه به کودکانی که بر تختهای بیماری با تنهایی و درد میجنگند و خانوادههایی که بار سنگین یک فقدان یا صلیبی دشوار را بر دوش میکشند — بدانید که شما دیده شدهاید. اشکهای شما در پیشگاه خدا فراموش نشده است. همان خدایی که استخوانهای خشک را به لشکری زنده بدل ساخت، دلهای تکهتکه شده شما را با روح قدوس خویش شفا خواهد بخشید.
امروز وقتی از این در بیرون میروید، چه چیزی را با خود به خانه میبرید؟
با خود این یقین را ببرید که عشق نمیمیرد. هر باری که دست محبت به سوی کسی دراز میکنید، هر باری که به خاطر خدا دیگری را صمیمانه در آغوش میکشید، همان نَفَسِ حیاتبخش دره حزقیال را در جهان جاری میسازید.
امروز یک عمل کوچک از سر محبت انجام دهید… به یاد Ben، به یاد خدایی که محبت است. بگذارید بادِ روحالقدس پنجرههای بسته دلتان را باز کند.
بنجامین زنده است؛ در پیشگاه خدا، در یادهای ما، و در نَفَسِ محبتی که هرگز پایان نمیپذیرد.
آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
برکت خدای قادر مطلق، پدر، پسر و روحالقدس بر شما فرود آید و همواره با شما باقی بماند. در آرامش و محبت مسیح بروید.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.