به نام پدر و پسر و روحالقدس، آمین. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح، محبت خدا و شراکت روحالقدس با همه شما باد.
ای عیسی مسیح، تو شبان نیکویی که گوسفندان خود را میشناسی. خداوند، رحمت فرما. ای مسیح، تو آرامش جانهای خسته و پناهگاه دردمندان هستی. مسیحا، رحمت فرما. ای عیسی مسیح، تو راه و راستی و حیات ابدی هستی. خداوند، رحمت فرما.
بیایید امروز موعظه را با ایستادن در یک گوشه از مزرعهای سرسبز در روز سبت آغاز کنیم… گندمها زیر آفتاب ملایم رسیدهاند، و نسیم سبکی از میان خوشهها میگذرد. شاگردان عیسی در راه قدم برمیدارند؛ خسته، با دستانی که خاک زمین را لمس کرده است، خوشههای گندم را میان انگشتان میساویند و دانههای ساده و تازه را میخورند. عطر گندم و سادگی آن لحظه، حکایت از زندگی دارد، از نیازِ سادهای که جسم انسان برای ادامه راه دارد.
به این تصویر نگاه کنید؛ تصویری که میخواهم امروز مانند نخی زنده در تمام طول این کلام با خود حمل کنیم: خوشههای گندمی که میان دستها ساییده میشود تا نانِ جان را آشکار کند.
در دنیای ما، همهچیز باید طبق فرمولها، طبق قوانین سختگیرانه و محاسبهشده پیش برود. فریسیان در انجیل امروز ایستادهاند، با چشمانی تیزبین و قضاوتگر، تا ببینند چه کسی از خط کشیده شده پا فراتر میگذارد. آنها به قوانین پایبندند، اما حقیقتِ زنده را در میان انگشتان خود گم کردهاند. آنها قانون سبت را میدانند، اما صاحب سبت را نمیشناسند.
امروز، در این شنبه از هفته بیست و دوم زمان عادی، حدود دو ماه از سیزدهم ژوئن ۲۰۲۶ میگذرد. شصت روز از روزی که بنجامینِ ما، بنجامین وو، سفر زمینیاش را در پانزدهسالگی به پایان رساند و به سوی آغوش خداوند پر کشید. من نمیخواهم امروز کلماتی بر زبان بیاورم که درد را پنهان کند. ما در محراب حقیقت ایستادهایم. حقیقت این است که وقتی فرزندی چون بنجامین خانه را ترک میکند، خانهای که با حضور او، با آن ذهن درخشان، با آن خندههای معصومانه و با آن حضور آرامشبخش روشن بود، سکوتی سنگین بر در و دیوارش سایه میافکند.
آلان و تائوی عزیز، و رایان مهربان… من میدانم که این شصت روز چگونه بر شما گذشته است. میدانم که در ساعات سکوت شب، یا هنگام دیدن یک شیء ساده، یاد او چگونه دل شما را میفرازْد. بنجامین با آن ذهن فوقالعادهاش، با آن عشق عمیقش به دنیای تکنولوژی و پرواز، با آن رویاهای شیرینش درباره «کان چیم ایرلاینز» که با خنده و برقِ شوق در چشمانش از آنها میگفت، اکنون در خانهی شما به شکل خاطرهای مقدس زنده است. عیسی مسیح هرگز به رنج ما با بیاعتنایی نگاه نکرده است. اگر امروز قلب شما از این دوری به درد میآید، این نشانه ضعف نیست؛ این گواه عشقی عمیق، زنده و جاودانه است.
اما در میان این اندوه، گاهی یک نجوای تاریک از راه میرسد. صدایی درون انسان زمزمه میکند: «آیا کاری بود که باید میکردیم و نکردیم؟ آیا ما مقصریم؟» امروز، با اقتدار محبت مسیح، میخواهم این سنگ گرانبها و ناعادلانه را از روی سینه شما بردارم. بیماری و فقدان بنجامین، هرگز مجازات خدا نبود. هیچ اندازه از هوشیاری بشری، هیچ مراقبت مادرانه یا پدرانهای نمیتوانست تقدیری را که فراتر از دستان خاکی ماست تغییر دهد. شما با تمام وجود، با عشقی بینهایت و قهرمانانه از بنجامین مراقبت کردید. شما بهترین پدر و مادری بودید که او میتوانست داشته باشد. خداوند شما را متهم نمیکند؛ او با بازوانی گشوده، اشکهای شما را پاک میکند. پس آرام بگیرید و خود را سرزنش نکنید.
اینجا، در قرائت اول، پولس رسول سخنی به ما میگوید که مانند نوری به تاریکی میتابد: «تو را چه کسی امتیاز بخشیده است؟ چه داری که نیافتهای؟ و اگر یافتهای، چرا چنان فخر میفروشی که گویی نیافتهای؟» دنیا به قدرت، به ثاه و به مقام فخر میفروشد. اما پولس از ضعفِ رسولان میگوید، از اینکه آنها در نظر جهان همچون خاکروبه و ضایعات به نظر میرسند، اما در نزد خدا عزیزترینند. ارزش انسان به اندازهی طول عمرش نیست، بلکه به عمق عشقی است که نثار کرده است.
به یاد بیاورید روحیه و قلب بنجامین را. پانزده سال زندگی او، گنجینهای از مهربانی بود. به یاد بیاورید آن روزی را که او در سن دوازده سالگی، بدون اینکه کسی از او بخواهد یا انتظاری داشته باشد، به پدر و مادرش گفت که میخواهد تمام پسانداز قلکش را به عمو ویلیام که دچار سکته شده بود هدية کند. او قلک را نکست، پول را تحویل نداد چون نیاز نبود و بیمه هزینهها را پوشش داده بود؛ اما «نیت»، آن بخششِ بیدریغ، آن قلبِ بزرگی که در سینه یک پسربچه میتپید، تمام حقیقت وجود او را آشکار کرد. بنجامین پسری بود که قبل از اینکه به خودش فکر کند، به دیگران نمیاندیشید مگر با عشق.
او اکنون در آن «ضیافت آسمانی» جای گرفته است، در کنار کارلو آکوتیس مقدس، آن نوجوان جوانی که او نیز در پانزدهسالگی راه آسمان را در پیش گرفت. این دو روح پاک و درخشان، اکنون در حضور خداوند ایستادهاند و برای ما، برای این خانواده و برای تمام کودکانی که در رنجند، شفاعت میکنند.
روی سخنم با توست، رایانِ عزیز… برادر کوچکتری که بنجامین با تمام وجود دوستت داشت. رایان، میدانم جای خالی برادرت چقدر بزرگ است. اما بنجامین میخواهد تو با شجاعت ادامه دهی. هر بار که به آسمان نگاه میکنی، هر بار که به یاد پرواز و هواپیماها میافتی، بدان که او در کنار توست و به داشتن برادری چون تو افتخار میکند.
امروز، وقتی از این مکان بیرون میروید، به یاد داشته باشید که خداوند به شما نزدیک است. قلبهای خود را به روی آرامش او بگایید.
یک گام کوچک و عملی برای امروز بردارید: امروز، به یاد لبخند بنجامین و قلب بخشندهاش، کاری کوچک و بیریا برای کسی انجام دهید؛ لبخندی به انسانی غریبه هدیه کنید، یا دست کسی را که خسته است بگیرید.
بنجامینِ عزیز، بنجامین وو… ای روح پاک و لطیف، در آرامش ابدی خداوند بیاسای، و در حضور پدر آسمانی برای ما دعا کن، تا روزی که در روشنایی بیکران ملکوت، دوباره همدیگر را ملاقات کنیم. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند ما را برکت دهد، از هر شرّی حفظ کند و به حیات ابدی برساند. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.