به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح، محبت خدای پدر و رفاقت روحالقدس با همه شما باد. امروز در این محفل دعا، با دلهایی فروتن به حضور خداوند میآییم تا کلام او را بشنویم و در نور رحمتش تسلی یابیم.
خداوندا، ما را بیامرز، زیرا به تو گناه کردهایم. خداوندا، رحمت خود را به ما نشان ده و نجات خود را به ما عطا فرما. مسیحا، بر ما رحم کن و دلهای شکسته ما را شفا بخش.
برادران و خواهران عزیز در مسیح،
بیایید امروز را با نگاه کردن به یک صحنه بسیار آرام، اما عمیقاً غمانگیز آغاز کنیم. صحنهای که پس از پایان هیاهوی یک جشن بزرگ رخ میدهد. تالار هیرودیس خالی شده است. جامهای شراب ریخته شده، چراغها خاموش گشته و صدای خندههای مستانه و رقصهای فریبنده فروکش کرده است. در تاریکی شب، چند مرد با قدمهایی آهسته و شانههایی خمیده از غم، به سمت دروازه سنگین زندان حرکت میکنند. آنها شاگردان یحیی تعمیددهنده هستند. آنها نه برای انتقام آمدهاند و نه برای فریاد کشیدن. آنها آمدهاند تا پیکر بیسرِ معلم خود را تحویل بگیرند. انجیل با سادگیِ تکاندهندهای مینویسد: «آمدند و جسد او را برداشته، در مقبرهای گذاشتند.» در این دستهای لرزان که جسد یحیی را حمل میکنند، هیچ قدرتی از این جهان دیده نمیشود. هیچ شکوهی، هیچ جلال دنیوی وجود ندارد. فقط وفاداری است، فقط عشقی خاموش در میان تاریکی.
این تصویرِ «دستهای وفادار در تاریکی»، نخی است که میخواهم امروز در تمام طول کلاممان با خود حمل کنیم و بگذاریم در عمق جانمان بنشیند. دستهایی که در میان شکست و ناامیدی ظاهر میشوند، دستهایی که ادعای پادشاهی ندارند، اما حقیقتِ عشق را حفظ میکنند. این همان تصویری است که ما را مستقیماً به قلب قرائت اول و مزمور امروز هدایت میکند.
امروز کلیسا یادبود شهادت حضرت یحیی تعمیددهنده را گرامی میدارد. مردی که صدایش در بیابان طنینانداز بود، مردی که به حقیقت شهادت داد و در نهایت، قربانیِ غرور، ترس و سوءاستفاده از قدرتِ یک پادشاه شد. در نگاه این جهان، زندگی یحیی در آن سلول تاریک به شکستی مطلق منتهی شد. سر او بر روی یک سینی، به عنوان جایزه یک رقص، به زنی کینهتوز هدیه داده شد. کجاست عدالت؟ کجاست آن پادشاهی مقتدری که یحیی بشارتش را میداد؟
اما پولس رسول در قرائت اول به ما پاسخ میدهد. او مینویسد: «خدا ضعیفان جهان را برگزید تا قدرتمندان را رسوا سازد... تا هیچ بشری در حضور خدا فخر نکند.» حکمت خدا با حکمت این جهان متفاوت است. در دادگاهِ تاریخ، هیرودیس با تمام شکوه و سربازانش، مردی ترسو و اسیرِ نگاهِ دیگران تصویر میشود؛ در حالی که یحیی، حتی بدون سر، به عنوان نمادِ آزادی، شجاعت و قدوسیت تا ابد میدرخشد. خدا ناتوانیِ ظاهری را برمیگزیند تا قدرتِ واقعیِ محبت را آشکار کند. مزمورنویس نیز همین را میسراید: «خوشا به حال امتی که خداوند آنها را برای میراث خود برگزیده است.» میراث ما پادشاهیِ فانیِ هیرودیس نیست، بلکه حضور ابدی و وفادارانه خدایی است که چشمانش بر ترسندگان اوست.
...
امروز، حدود دو ماه از سیزدهم ژوئن ۲۰۲۶ میگذرد. دو ماه، یا نزدیک به شصت روز از روزی که بنجامینِ عزیز، بنجامین وو، در سن پانزدهسالگی چشمان زیبایش را بر این جهان بست و به خانه پدر آسمانی بازگشت.
دو ماه زمانِ کمی نیست، اما برای قلبی که داغدار است، مانند یک پلک زدن است که در آن درد هنوز تازه و سوزان باقی مانده است. ما امروز در این مکان جمع نشدهایم تا تظاهر کنیم همه چیز خوب است. ما نمیخواهیم با کلمات تعارفآمیز روی زخمها را بپوشانیم. حقیقت این است که صندلی بنجامین در خانه خالی است. حقیقت این است که اتاق او، کدهای کامپیوتریاش در گیتهاب، و پروژههای خلاقانهای که با ذهن درخشانش میساخت، اکنون در سکوتی سنگین فرو رفتهاند. آلان و تائوی عزیز، و رایان مهربان، من میدانم که این دو ماه برای شما چگونه گذشته است. میدانم که چگونه دلتنگی در وسط روز، یا در سکوت نیمهشب، ناگهان مانند موجی سنگین بر قلبتان فرود میآید. این جای خالی، این دردِ جانکاه، واقعی است. عیسی مسیح خود در برابر مزار دوستش اشک ریخت و رنجِ مرگ را لمس کرد. او با اشکهای شما شریک است.
و گاهی، در تاریکی این اندوه عمیق، فکری تاریکتر و سنگینتر به سراغ قلب پدر و مادر میآید. فکری که در سکوت زمزمه میکند: «آیا ما کاری را اشتباه انجام دادیم؟ آیا اگر بیشتر دقت میکردیم، اگر فلان نشانه را زودتر میدیدیم، بنجامین هنوز با ما بود؟» این بارِ سنگینِ سرزنشِ خود، یکی از دردناکترین صلیبهایی است که والدین داغدار بر دوش میکشند.
امروز، به عنوان خادم خداوند و با تکیه بر کلام مقدس او، میخواهم این سنگِ سنگین و نامنصفانه را از روی قلبهای شکسته شما بردارم.
به یاد بیاورید زمانی را که شاگردان از عیسی درباره مردی که نابینا متولد شده بود پرسیدند: «استاد، چه کسی گناه کرده است؟ این مرد یا والدینش؟» و پاسخِ قاطع و پر از رحمتِ عیسی را بشنوید که فرمود: «نه این مرد گناه کرده است و نه والدین او.»
آلان و تائو، به من گوش کنید: بیماری و این فقدانِ جانسوز، هرگز و هرگز مجازات خدا نیست. این اتفاق هرگز به خاطر کوتاهی، غفلت، یا اشتباه شما نبوده است. هیچ مراقبت بشری، هیچ تصمیم پزشکی و هیچ درجهای از هوشیاری نمیتوانست مانع این اتفاق شود، زیرا این رنج خارج از کنترل و قدرت دستهای انسان بود. شما با عشقی بینظیر، فداکاریِ بیحد و مراقبتی کامل در کنار بنجامین ایستادید. شما بهترین، مهربانترین و عالیترین والدینی بودید که یک فرزند میتوانست در این جهان داشته باشد. خدا شما را سرزنش نمیکند؛ او با شما میگرید و شما را متهم نمیسازد. پس امروز، خود را از این زنجیر نامرئیِ «اگرها» رها کنید. اجازه دهید اندوهتان، پاک و بدون سایه تقصیر، در آغوش رحمت بیپایان خدا قرار گیرد. شما بیتقصیرید؛ شما فقط والدینی هستید که با تمام وجود عشق ورزیدید.
...
اینجاست که نور کلام خدا بر این تاریکی میتابد و ما را به یک چرخش بزرگ دعوت میکند. وقتی به زندگی بنجامین نگاه میکنیم، چه میبینیم؟
بنجامین وو، پسری بود با ذهنی فوقالعاده درخشان و استعدادی شگفتانگیز. او در سنین بسیار کم، کدهای پیچیده مینوشت، در دنیای هوش مصنوعی و زیرساختهای ابری کاوش میکرد و با پدرش درباره ایدههای بزرگ گفتگو میکرد. اما آنچه بنجامین را در قلبهای ما جاودانه ساخته، فقط این نبوغ ریاضی و علمی نبود؛ بلکه روح ملایم، شاد و عمیقاً مهربان او بود. او پسری بود که با تمام وجودش زیباییهای ساده زندگی را دوست داشت. او عاشق گوش دادن به داستانهایی بود که پدرش برایش تعریف میکرد. او عاشق پرندگان و هواپیماها بود و با آن خندهها و گیگلهای شیرین و معصومانهاش، همیشه با هیجان از آرزویش برای تاسیس یک شرکت هواپیمایی به نام «Con Chim Airlines» (خطوط هوایی پرنده) صحبت میکرد و لبخند را بر لبان همه مینشاند.
و در این میان، یک خاطره زیبا وجود دارد که به بهترین شکل، معنای کلام پولس رسول را درباره «برگزیدن ضعیفان و فروتنان» آشکار میسازد. زمانی که بنجامین فقط پانزده سال داشت، وقتی شنید عمو ویلیامش دچار سکته شده است، بدون اینکه کسی از او بخواهد، نزد پدر و مادرش آمد و گفت که حاضر است تمام قلک دستنخوردهاش را، تمام آن پساندازهای کوچک کودکیاش را بدهد تا به عمویش کمک کند. او هرگز آن قلک را نشکست، پولی از آن خارج نشد، زیرا نیازی به آن نبود و عمویش بیمه داشت؛ اما خودِ این «پیشنهاد»، خودِ این نیتِ پاک و بیدریغ، ارزش کل جهان را داشت. این پیشنهاد، نمادِ قلبی بود که برای رنج دیگران میتپید. این همان هدیه فروتنانهای است که خدا آن را برمیگزیند تا خردمندان و قدرتمندان این جهان را شرمسار سازد.
بنجامین قلکش را نشکست، اما قلبش را به روی عشق گشود. و این دقیقاً همان چیزی است که او را به یک فرشته در ملکوت خدا تبدیل کرده است.
امروز، بنجامین در آن «ضیافت آسمانی» (Banquet of Heaven) نشسته است. او دیگر در سلول تنهایی یا در بند رنج و بیماری نیست. او در کنار دوست همروحش، کارلو آکوتیس مقدس، ایستاده است. کارلو نیز نوجوانی پانزدهساله، عاشق کامپیوتر و برنامهنویسی بود که با قلبی پاک به سوی خدا پرواز کرد. اکنون این دو روح پاک، در حضور عیسی و مریم باکره، برای ما، برای آلان، تائو، رایان و برای همه خانوادههایی که صلیبهای سنگین را حمل میکنند، شفاعت میکنند. آنها همچنین برای پزشکان و پژوهشگران دعا میکنند تا روزی درمان کامل بیماریها پیدا شود و هیچ خانواده دیگری مجبور نباشد این مسیر پر از اشک را طی کند.
و عشق بنجامین هنوز در این زمین جاری است. در چاه آب پاکیزهای که به نام او، «Giếng Gioan Baotixita» (چاه یحیای تعمیددهنده) در کامائو ویتنام بنا شده است. نام دوم بنجامین، «دای دوئونگ» به معنای «اقیانوس بزرگ» است؛ و اکنون این آب تمیز که به تشنهکامان حیات میبخشد، ادامه همان قلب بخشندهای است که میخواست قلک کوچک خود را برای نجات دیگران هدیه کند.
روی سخنم با توست، رایانِ عزیز...
برادر بزرگترت، بنجامین، تو را بینهایت دوست داشت. او با همان لبخند شیرین و چشمان پر از مهربانیاش، از آسمان تو را تماشا میکند. او از تو میخواهد که قوی باشی. او میخواهد که تو برای او، و در کنار پدر و مادرت، با امید و اشتیاق زندگی کنی. هرگاه دلتنگش شدی، به یاد بیاور که او در جایی بسیار زیبا، در آرامش مطلق حضور دارد و عشق او همیشه تکیهگاه توست. تو باید میراث مهربانی او را در زندگیات جاری سازی.
و به شما، آلان و تائوی عزیز، و تمامی بستگان و دوستانی که از سراسر جهان ما را همراهی میکنید میگویم: خداوند شما را در این طوفان رها نکرده است. او دستان شکسته شما را میگیرد و به شما قدرت ایستادگی میدهد.
امروز، وقتی از این در بیرون میروید، چه چیزی را با خود به خانه میبرید؟
نگذارید هیاهوی این جهان و تلخیهای آن، قلب شما را سنگ کند. مانند بنجامین، قلبی پذیرا و بخشنده داشته باشید.
یک کار کوچک و عملی برای امروز انجام دهید:
به یاد آن پیشنهاد پاکِ بنجامین و قلک سخاوتمندانهاش، امروز کاری مهربانانه، بدون سرصدا و بدون انتظار جبران، برای کسی انجام دهید. یک کلام تسلیبخش، یک بخشش کوچک، یا یک لبخند بیریا. بگذارید جریان آب پاکِ چاه بنجامین، امروز در کلام و رفتار شما جاری شود.
بنجامینِ عزیز، بنجامین وو...
تو صدای داستانهای پدرت را دوست داشتی، و اکنون زیباترین داستان هستی را در آغوش خالقت تجربه میکنی. تو که آرزوی پرواز داشتی، اکنون بر بالهای فرشتگان سواری. در آرامش ابدیِ خداوند بیاسای، و برای ما دعا کن تا روزی که در ضیافت نهایی ملکوت، تو را دوباره در آغوش بکشیم.
آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و محافظت فرماید. او چهره خود را بر شما تابان سازد و آرامش خود را به دلهای شما عطا کند. در آرامش و محبت مسیح بروید. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.