به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح با همه شما باشد.
خداوندا، بر ما رحم کن. مسیحا، بر ما رحم کن. خداوندا، بر ما رحم کن.
تصور کنید در یک عصرِ آرام، در کنار پنجرهای نشستهاید و به آسمان مینگرید. پرندهای در اوجِ آسمان بال میگشاید و در میان ابرها محو میشود. برای بنجامینِ عزیزِ ما، این تماشایِ پرواز، تنها یک سرگرمی نبود؛ بلکه بخشی از روحِ کنجکاو و بلندپروازِ او بود. او که با آن ذهنِ درخشان، دنیایِ پیچیدهیِ هواپیماها و تکنولوژی را با اشتیاق دنبال میکرد، در هر برخاستنِ یک هواپیما، نوعی آزادی را میدید. او در قلبِ کوچک اما بینهایت بزرگش، رویایِ «کان چیم ایرلاینز» (Con Chim Airlines) را میپروراند؛ رویایی که در آن، هر پرواز، پیوندی بود میانِ زمین و آسمان. امروز، در کلامِ پولسِ رسول، به حقیقتی برمیخوریم که قلبِ هر ایمانداری را میلرزاند: «عشق هرگز از بین نمیرود.» این کلام، نه یک شعارِ زیبا، بلکه ستونِ فقراتِ هستیِ ماست. بنجامین، آن پسرِ پانزدهسالهیِ باهوش و درخشانِ ما، این «راهِ عالیتر» را نه با کلمات، که با جانِ خود پیمود. او که با ذهنی به تیزیِ مهندسانِ بزرگ، کدهایِ پیچیده مینوشت، در حقیقت داشت «عشق» را در قالبِ کلمات و رویاها مهندسی میکرد. او میدانست که فراتر از هر الگوریتم و هر هواپیمایی، آنچه میماند، گرمایِ یک لبخند و صداقتِ یک قلبِ مهربان است.
در انجیلِ امروز، ما زنی را میبینیم که با ظرفی از عطر، به پایِ عیسی میافتد. او نه با کلمات، بلکه با اشکهایش، با موهایش، و با شکستنِ گرانبهاترین داراییاش، عشقِ خود را ابراز میکند. عیسی به او میگوید: «گناهانِ بسیارِ او آمرزیده شد، زیرا محبتِ بسیار ورزید.» این تصویر، قلبِ مسیحیت است. مسیح به دنبالِ کامل بودنِ ما نیست؛ او به دنبالِ قلبِ ماست. بنجامینِ ما، آن پسرِ مهربانی که در دوازدهسالگی پیشنهاد کرد تمامِ پساندازِ قلکش را برایِ عمو ویلیام که دچار سکته شده بود تقدیم کند، این درسِ انجیل را پیش از آنکه در کتابها بخواند، در جانش داشت. او هرگز قلک را نشکست، اما آن «نیتِ عاشقانه»، همان جوهرِ عشقِ مسیحایی است. او در پانزده سالگی، معنایِ واقعیِ «بزرگ شدن» را درک کرده بود؛ نه با گذاشتنِ چیزهایِ کودکانه کنار، بلکه با در آغوش گرفتنِ چیزهایِ الهی.
آلان و تائویِ عزیز، رایانِ قهرمان... میدانم که این سه ماهِ پس از سیزدهم ژوئن، برای شما شبیه به راه رفتن در مه بوده است. میدانم که گاهی صبحها، وقتی خورشید به اتاقِ بنجامین میتابد، جایِ خالیِ آن حضورِ گرم، دردی را در سینه زنده میکند که گویی هرگز آرام نمیگیرد. میدانم که گاهی در سکوتِ شب، سوالهایِ بیجواب به سراغتان میآیند. اما امروز میخواهم از شما بخواهم که این تصویرِ «زنِ گنهکار در خانه فریسی» را به یاد آورید. فریسی، با منطقِ خشکِ خود، فقط گناه را میدید؛ اما عیسی، با نگاهِ الهیِ خود، «عشقِ» آن زن را دید. شما در میانهیِ این طوفان، راهِ دیگری را انتخاب کردید. شما اجازه دادید که عشقِ بنجامین، در قالبِ آن «چاهِ آبِ پاک» در کامائو، همچنان به دیگران زندگی ببخشد. شما به جایِ سکون، حرکت کردید. این همان «عشقِ صبور و مهربان» است.
میخواهم امروز، به صورتِ خاص، سنگی را از شانههایتان بردارم. بیماریِ بنجامین، هرگز مجازاتِ خدا نبود. هیچیک از شما، نه در مراقبت، نه در عشق، و نه در هیچ لحظهای از آن مسیرِ دشوار، کوتاهی نکردید. خداوند، که خود پدر است، شما را متهم نمیکند. او شما را در آغوش میگیرد، همانطور که مسیح رنجهایِ بشری را بر صلیب به آغوش کشید. برخی رنجها در این دنیایِ شکسته، فراتر از کنترلِ ما هستند. شما بهترین پدر و مادری بودید که یک پسر میتوانست آرزو کند. بنجامین در عشقِ شما غوطهور بود و آن عشق، او را تا آستانهیِ ابدیت همراهی کرد. این بارِ گناهِ ساختگی را زمین بگذارید و بگذارید نورِ مسیح بر این زخم بتابد. شما بیگناهید، و خداوند شما را در پناهِ خود دارد. هیچکس در این ماجرا مقصر نیست. اینها دردهایی هستند که در دنیایِ شکسته ما وجود دارند، اما خداوند در میانِ این دردها، شما را تنها نگذاشته است.
رایانِ عزیز، تو برادرِ بنجامین هستی؛ تو وارثِ آن مهربانی و آن لبخندِ درخشان هستی. بنجامین در تو زنده است. وقتی به آسمان نگاه میکنی و هواپیمایی را میبینی، بدان که او در کنارِ توست، با همان اشتیاقِ همیشگی، با همان نگاهِ کنجکاو. او تو را تشویق میکند که به پیش بروی، که زندگی کنی، که بخندی و که عشق بورزی. تو تنها نیستی، زیرا پیوندِ برادری، پیوندی است که مرگ نمیتواند آن را بگسلد. او اکنون در آن «ضیافتِ ابدی» در کنارِ قدیسانی چون کارلو آکوتیس ایستاده است. دو روحِ جوان، دو عاشقِ تکنولوژی، دو فرشته که اکنون برای شما شفاعت میکنند. آنها برای پزشکان، برای دانشمندان، و برای تمامِ خانوادههایی که در این مسیرِ سخت حرکت میکنند، دعا میکنند.
امروز، وقتی از این محراب بیرون میروید، نگذارید بارِ سنگینِ «چراها» شما را متوقف کند. به جای آن، «چگونه» را انتخاب کنید. چگونه میتوانم امروز به یادِ بنجامین، لبخندی به کسی هدیه دهم؟ چگونه میتوانم در کارِ خیری که به نامِ او انجام میشود، سهیم باشم؟ او نرفته است؛ او در هر کدِ موفقی که نوشته میشود، در هر پروازِ هواپیمایی که در آسمان میبینید، در هر لبخندی که به یادِ او به لب میآورید، حضور دارد.
یک گامِ کوچک برای امروز: امشب، وقتی همه چیز در سکوت فرو میرود، به جای فکر کردن به فقدان، به آن لبخندِ درخشانِ بنجامین فکر کنید. چشمانتان را ببندید و تصور کنید او در جایی امن، در جایی که دیگر هیچ دردی نیست، در حالِ پرواز است. از او بخواهید که برای شما آرامش بیاورد. بگویید: «بنجامین، تو اکنون در نورِ خدایی، برای ما دعا کن.» خداوند شما را در آغوش میگیرد. او پدرِ یتیمان و تسلیبخشِ سوگواران است. شما تنها نیستید. بنجامین، آن فرشتهی پانزدهساله، اکنون در ضیافتِ ابدی است، و روزی، در روشناییِ بیکران، دوباره یکدیگر را ملاقات خواهید کرد. تا آن زمان، با ایمان ادامه دهید. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و نگاه دارد، و نورِ چهرهاش را بر شما بتاباند. به نام پدر، و پسر، و روحالقدس، آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.