به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح بر همه شما باد که در این خانه گرد هم آمدهاید تا در پرتو کلام خدا، قلبهای خود را آرام کنید.
خداوندا، تو که مریم را برگزیدی تا مادرِ نجاتبخش ما باشد، بر ما رحم کن. مسیحا، تو که «خدا با ما» هستی و در رنجهای ما شریک میشوی، بر ما رحم کن. خداوندا، تو که به قلبهای شکسته آرامش میبخشی، بر ما رحم کن.
تصور کنید در یک شبِ آرام، به آسمانِ پرستاره خیره شدهاید. در میان آن همه نور، ستارهای هست که شاید کوچکتر از بقیه به نظر برسد، اما نوری که از خود میتاباند، راهنمای مسافران است. در قرائت اول امروز، میکاه نبی از «بیتلحم» میگوید؛ شهری کوچک که در میان قبایل یهودا به چشم نمیآمد، اما قرار بود سرچشمهی بزرگترین نورِ تاریخ شود. «از تو برای من کسی بیرون خواهد آمد... که بزرگیاش تا اقصای زمین خواهد رسید.»
امروز، در این جشنِ میلادِ مریمِ مقدس، ما درباره «آغازها» صحبت میکنیم. درباره آن لحظهای که خدا در سکوتِ یک وجودِ کوچک، طرحِ نجاتِ جهان را میریزد. حدود دو ماه از سیزدهم ژوئن ۲۰۲۶ میگذرد. شصت روز از روزی که بنجامینِ عزیز ما، بنجامین وو، سفر زمینیاش را به پایان رساند و به آغوش خداوند پر کشید. وقتی به زندگیِ بنجامین فکر میکنم، به آن نگاهِ کنجکاو و هوشِ درخشانش، به آن لحظاتی که در کنارِ پنجره هواپیما، با آرامشی عجیب به ابرها خیره میشد، میبینم که او نیز، مانند همان بیتلحمِ کوچک، در وجودِ پانزدهسالهاش، دنیایی از بزرگی و عشق را حمل میکرد.
بنجامین پسری بود که ذهنِ تحلیلیاش، مانندِ کدهای پیچیدهای که در گیتهابِ خود مینوشت، با دنیایِ اطرافش در پیوند بود. او به هواپیماها عشق میورزید، به آن «کان چیم ایرلاینز» که با لبخندی شیرین دربارهاش صحبت میکرد. اما فراتر از این هوشِ سرشار، قلبی داشت که برای دیگران میتپید. آن پیشنهادِ بیدریغش برای کمک به عمو ویلیام، آن قلکِ پر از مهربانی که هرگز شکسته نشد اما نیتش آسمان را لرزاند، نشان داد که او «قانونِ عشق» را کامل درک کرده بود. او نیازی نداشت که بزرگسال باشد تا بزرگی کند؛ او در همان قامتِ پانزدهسالگی، عظمتِ روحِ الهی را در خود داشت.
آلان و تائوی عزیز، رایانِ قهرمان… میدانم که این شصت روز، چه شبهای طولانی و چه صبحهای سنگینی بوده است. میدانم که سکوتِ خانه، گاهی چنان سنگین میشود که گویی نفس کشیدن را دشوار میکند. در این میان، نجواهایی که میگویند: «آیا من میتوانستم کارِ بیشتری بکنم؟» به سراغِ انسان میآیند. امروز، با اقتدارِ کلامِ مسیح، میخواهم این سنگِ ناعادلانه را از روی سینه شما بردارم. بیماریِ بنجامین، هرگز مجازات خدا نبود. خدا هرگز فرزندانش را با درد تنبیه نمیکند. شما بهترین پدر و مادری بودید که بنجامین میتوانست داشته باشد. او در آغوشِ شما رشد کرد، در کنارِ شما جهان را دید، و با عشقِ بینظیرِ شما به سویِ خداوند پرواز کرد. شما هیچچیزی را کم نگذاشتید. خداوند شما را متهم نمیکند؛ او شما را در آغوش میگیرد.
انجیلِ امروز، شجرهنامهی عیسی را به ما نشان میدهد؛ لیستی از نامها، از پدران و مادران، از گناهکاران و مقدسان. این لیست به ما میگوید که خدا در تاریخِ انسانی ما حضور دارد، حتی در میانِ پیچیدگیها، حتی در میانِ رنجها. و سپس، آن لحظهی طلایی: «او را عیسی بنامید، زیرا او قومِ خود را از گناهانشان نجات خواهد داد.» عیسی، «امانوئل» یعنی «خدا با ما» است. او در آن صندلیِ خالی، در آن خاطراتِ شیرین، در آن لحظهای که رایان در خوابهایش با برادرش به شهربازی میرود، حضور دارد.
رایانِ عزیز، تو اکنون برادرت را در قلبت حمل میکنی. میدانم که دلت برای بازیها و آن لحظاتِ آرامِ کنارِ هم بودن تنگ شده است. اما بدان که بنجامین هرگز از تو دور نیست. او اکنون در آن «ضیافتِ آسمانی» در کنارِ کارلو آکوتیس مقدس ایستاده است. دو روحِ جوان، دو عاشقِ تکنولوژی، دو فرشته که اکنون برای شما شفاعت میکنند. آنها برای پزشکان، برای دانشمندان، و برای تمامِ خانوادههایی که در این مسیرِ سخت حرکت میکنند، دعا میکنند تا هیچ خانوادهای دیگر این درد را تجربه نکند.
مریمِ مقدس، در روزِ میلادش، به ما میآموزد که چگونه «بله» بگوییم، حتی وقتی نمیدانیم مسیر به کجا ختم میشود. او مادرِ اندوهگینِ پایِ صلیب بود، پس او دردِ شما را میشناسد. او اشکهای شما را میبیند. او شما را در آغوشِ مادریاش پناه میدهد.
امروز، وقتی از این محراب بیرون میروید، نگذارید بارِ سنگینِ «چراها» شما را متوقف کند. به جای آن، «چگونه» را انتخاب کنید. چگونه میتوانم امروز به یاد بنجامین، لبخندی به کسی هدیه دهم؟ چگونه میتوانم در کارِ خیری که به نام او انجام میشود، سهیم باشم؟ آن «چاهِ آبِ پاک» در کامائو، آن کمکها به کودکانِ نیازمند، همه نشانههایی است که عشقِ بنجامین هنوز در زمین جریان دارد. او نرفته است؛ او در هر عملِ خیری که به نامش انجام میشود، زنده است.
یک گامِ کوچک برای امروز: امشب، وقتی همه چیز در سکوت فرو میرود، به جای فکر کردن به فقدان، به آن لبخندِ درخشانِ بنجامین فکر کنید. به آن لحظهای که با ذوق از هواپیماها میگفت. چشمانتان را ببندید و تصور کنید او در جایی امن، در جایی که دیگر هیچ دردی نیست، در حالِ پرواز است. از او بخواهید که برای شما آرامش بیاورد. بگویید: «بنجامین، تو اکنون در نورِ خدایی، برای ما دعا کن.»
خداوند شما را در آغوش میگیرد. او پدرِ یتیمان و تسلیبخشِ سوگواران است. شما تنها نیستید. بنجامین، آن فرشتهی پانزدهساله، اکنون در ضیافتِ ابدی است، و روزی، در روشناییِ بیکران، دوباره یکدیگر را ملاقات خواهید کرد. تا آن زمان، با ایمان ادامه دهید. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و حفظ کند؛ او رویِ خود را بر شما تابان سازد و به شما آرامش عطا فرماید. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.