به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. فیض و آرامش خداوند ما عیسی مسیح، که در هر لحظه از زندگی و در هر غمی با ماست، همراه شما باشد.
خداوندا، ما تو را به خاطر کوتاهیهایمان میخوانیم: ای خداوند، رحم کن. ای مسیح، رحم کن. ای خداوند، رحم کن.
تصور کنید در یک کارگاهِ نجاریِ قدیمی ایستادهاید. بوی چوبِ تازه در فضا پیچیده است. نجار، با دقتی که تنها از عشق برمیآید، در حالِ تراشیدنِ پایههایِ یک میز است. او میداند که اگر پایه تراز نباشد، اگر سنگبنایِ آن درست در زمینِ سفتِ زیرِ کارگاه قرار نگیرد، هر چقدر هم که میز زیبا باشد، با کوچکترین لرزشی فرو میریزد. در انجیلِ امروز، عیسی از همین تصویرِ ساده اما عمیق استفاده میکند: «کسی که سخنانِ مرا میشنود و به آنها عمل میکند، مانندِ کسی است که خانهی خود را بر صخره بنا کرد.»
امروز، حدود دو ماه از سیزدهم ژوئن ۲۰۲۶ میگذرد. شصت روز از روزی که بنجامینِ عزیزِ ما، بنجامین وو، آن پسرِ باهوش و خندان، سفرِ زمینیاش را به پایان رساند و به مقصدِ نهایی، یعنی آغوشِ خداوند، پر کشید. وقتی به زندگیِ بنجامین فکر میکنم، به آن نگاهِ کنجکاو و هوشِ درخشانش، به آن لحظاتی که در کنارِ پدرش آلان، با اشتیاق دربارهیِ دنیایِ تکنولوژی و آن «کان چیم ایرلاینز» (Con Chim Airlines) خیالیاش صحبت میکرد، میبینم که او، درست مانندِ همان نجارِ صبور، در حالِ بنا کردنِ خانهیِ روحِ خود بر صخرهیِ ایمان بود. او نه تنها یک مهندسِ جوان با ذهنی درخشان بود که کدهایِ پیچیده را در گیتهابِ خود مینوشت، بلکه مسافری بود که با تمامِ وجودش، زیباییِ این سفرِ کوتاه اما پربارِ زمینی را درک کرده بود.
آلان و تائویِ عزیز، رایانِ قهرمان… میدانم که این شصت روز، چه شبهایِ طولانی و چه صبحهایِ سنگینی بوده است. میدانم که وقتی به صندلیِ خالیِ بنجامین نگاه میکنید، یا وقتی به آن وسایلِ هواپیمایی که با هم در سفرهایِ دور و دراز جمع کرده بودید خیره میشوید، قلبتان از سنگینیِ این دوری به درد میآید. گاهی در سکوتِ خانه، نجواهایِ تاریکِ «گناه» یا «چراها» به سراغِ انسان میآیند. نجواهایی که میگویند: «آیا من میتوانستم کارِ بیشتری بکنم؟ آیا من مقصرم؟» امروز، میخواهم با اقتدارِ کلامِ مسیح، این سنگِ ناعادلانه را از روی سینه شما بردارم. بیماریِ بنجامین، هرگز مجازاتِ خدا نبود. هیچ اندازه از مراقبتِ بشری، هیچ هوشیاریِ پدرانه و مادرانهای نمیتوانست تقدیری را که فراتر از دستانِ خاکیِ ماست تغییر دهد. شما بهترین پدر و مادری بودید که بنجامین میتوانست داشته باشد. او در آغوشِ شما رشد کرد، در کنارِ شما جهان را دید، و با عشقِ بینظیرِ شما به سویِ خداوند پرواز کرد. شما هیچچیزی را کم نگذاشتید. خداوند شما را متهم نمیکند؛ او شما را در آغوش میگیرد. هیچکس در این ماجرا مقصر نیست. اینها دردهایی هستند که در دنیایِ شکسته ما وجود دارند، اما خداوند در میانِ این دردها، شما را تنها نگذاشته است.
عیسی در انجیلِ امروز میگوید: «از پُریِ دل، دهان سخن میگوید.» بنجامین، آن پسرِ پانزدهسالهای که در دوازدهسالگی، بدون اینکه کسی از او بخواهد، پیشنهاد کرد تمامِ پساندازِ قلکش را برای کمک به عمو ویلیام که دچار سکته شده بود، تقدیم کند، این حقیقت را در جانِ خود داشت. او قلک را نشکست، پول را تحویل نداد چون نیاز نبود، اما آن «نیت»، آن بخششِ بیدریغ، تمامِ حقیقتِ وجودِ او را آشکار کرد. او «قانونِ عشق» را کامل درک کرده بود. او به ما یاد داد که زندگی، به طولِ آن نیست، بلکه به عمقِ آن است. او در همان قامتِ پانزدهسالگی، عظمتِ روحِ الهی را در خود داشت. او به ما نشان داد که حتی یک پیشنهادِ کوچک، میتواند تمامِ هستیِ یک انسان را به سمتِ نورِ خدا هدایت کند.
رایانِ عزیز، تو اکنون برادرت را در قلبت حمل میکنی. میدانم که دلت برای بازیها و آن لحظاتِ آرامِ کنارِ هم بودن تنگ شده است. اما بدان که بنجامین هرگز از تو دور نیست. او اکنون در آن «ضیافتِ آسمانی» در کنارِ کارلو آکوتیس مقدس ایستاده است. دو روحِ جوان، دو عاشقِ تکنولوژی، دو فرشته که اکنون برای شما شفاعت میکنند. آنها برای پزشکان، برای دانشمندان، و برای تمامِ خانوادههایی که در این مسیرِ سخت حرکت میکنند، دعا میکنند تا هیچ خانوادهای دیگر این درد را تجربه نکند. او در خوابهایتان، در خاطراتتان، و در هر بار که به آسمان نگاه میکنید و هواپیمایی را میبینید، با شماست. او به شما لبخند میزند، همانطور که در آن خوابِ پدرش، با سخاوتِ همیشگیاش، حسابِ بستنی را پرداخت کرد.
پولسِ رسول در قرائتِ اول به ما میگوید: «جامِ برکتی که متبرک میسازیم، آیا مشارکت در خونِ مسیح نیست؟» ما همه در یک بدن هستیم. بنجامین اکنون در آن «جامِ برکت» شریک است. او دیگر در رنج نیست؛ او در آرامشِ مطلقِ خداوند است. او که همیشه به دنبالِ کشفِ افقهایِ جدید بود، اکنون افقِ ابدیت را در آغوش دارد. این یعنی خانهیِ او بر صخره بنا شده بود، و سیلابهایِ زندگی نتوانست آن را ویران کند. او در خدا باقی است، و از آنجا، همچنان به شما عشق میورزد.
امروز، وقتی از این محراب بیرون میروید، نگذارید بارِ سنگینِ «چراها» شما را متوقف کند. به جای آن، «چگونه» را انتخاب کنید. چگونه میتوانم امروز به یادِ بنجامین، لبخندی به کسی هدیه دهم؟ چگونه میتوانم در کارِ خیری که به نامِ او انجام میشود، سهیم باشم؟ آن «چاهِ آبِ پاک» در کامائو، آن کمکها به کودکانِ نیازمند، همه نشانههایی است که عشقِ بنجامین هنوز در زمین جریان دارد. او نرفته است؛ او در هر عملِ خیری که به نامش انجام میشود، زنده است. او در هر کدِ موفقی که نوشته میشود، در هر پروازِ هواپیمایی که در آسمان میبینید، در هر لبخندی که به یادِ او به لب میآورید، حضور دارد.
یک گامِ کوچک برای امروز: امشب، وقتی همه چیز در سکوت فرو میرود، به جای فکر کردن به فقدان، به آن لبخندِ درخشانِ بنجامین فکر کنید. چشمانتان را ببندید و تصور کنید او در جایی امن، در جایی که دیگر هیچ دردی نیست، در حالِ پرواز است. از او بخواهید که برای شما آرامش بیاورد. بگویید: «بنجامین، تو اکنون در نورِ خدایی، برای ما دعا کن.» خداوند شما را در آغوش میگیرد. او پدرِ یتیمان و تسلیبخشِ سوگواران است. شما تنها نیستید. بنجامین، آن فرشتهی پانزدهساله، اکنون در ضیافتِ ابدی است، و روزی، در روشناییِ بیکران، دوباره یکدیگر را ملاقات خواهید کرد. تا آن زمان، با ایمان ادامه دهید. آمین.
For the intentions entrusted to Ben on our prayer wall:
بنا به فرمان منجی و با تعلیم الهی، ما جرأت میکنیم بگوییم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود. نان روزانه ما را امروز به ما بده، و قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم؛ و ما را در آزمایش مگذار، بلکه از شریر رهایی ده. آمین.
خداوند شما را برکت دهد و حفظ کند؛ باشد که نورِ چهرهاش بر شما بتابد و به شما آرامش عطا فرماید. به نام پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.
✝ خداوند متعال شما را برکت دهد: پدر، و پسر، و روحالقدس. آمین.